X
تبلیغات
رایتل
اندیشه بان
جایی برای پاسداری از اندیشه
پیشنهاد / اردیبهشت‌ماه ۱۳۹۵
جمعه 31 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 17:30 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 1 نظر )

۱. کوانتومی و مجزا فکر کنیم. خودمون رو عادت بدیم که برای هر اتفاق و پدیده‌ای که اطرافمون وجود داره و رخ می‌ده، سیستم امتیازبندی تعبیه کنیم و متناسب با شدت خوبی و بدیش، بهش مثبت و منفی بدیم. این‌جوری تجزیه و تحلیل خیلی مسائل برامون راحت‌تر می‌شه. مثلاً اگر شخصیت وارسته ای سیگار کشید، برای فکر متعالی و زبان شیرین و تاثیرگذاری عمیقش بر مردم، صد امتیاز مثبت قائل شیم و برای سیگار کشیدنش یک امتیاز منفی؛ و سپس برآیند بگیریم و بررسی کنیم که آیا این فرد یا اتفاق، درمجموع مفیده یا مضر.


۲. دیدن مستند «۳۷ روز، دکتر بختیار» و ساخته‌ی شبکه‌ی من و تو رو به همه‌ی آزاداندیشان تاریخی پیشنهاد می کنم.


۳. کتاب «قیام و انقلاب مهدی» نوشته‌ی آیت‌الله مرتضی مطهری، می‌تونه مسائل مربوط به ویژگی‌های قیام امام عصر و هم‌چنین اصل شهادت رو به خوبی تبیین کنه. چند عبارت زیبای کتاب رو در ادامه نقل می کنم.

- اصل «انتظار فرج» از یک اصل کلی اسلامی و قرآنی دیگر استنتاج می‌شود و آن اصل «حرمت یأس  از روح‌الله» است.

- قیام مهدی موعود (عج) آخرین حلقه از مجموع حلقات مبارزه حق و باطل است که از آغاز جهان برپا بوده است.

- نه، هیچ وقت خون شهید هدر نمی‌رود، خون شهید به زمین نمی‌ریزد. خون شهید هر قطره‌اش تبدیل به صدها قطره و هزارها قطره، بلکه به دریایی از خون می‌گردد و در پیکر اجتماع وارد می‌شود.


۴. سایت «کتابناک» سایتیه که توش می‌تونین pdf بسیاری از کتاب‌ها و مجلات رو پیدا کنین. البته لازم به ذکره این سایت تلاشش رو برای حفظ حق نشر و قانون کپی‌رایت کرده؛ اما هم‌چنان در بعضی موارد دچار اشکالاتی هم هست.


۵. نام ترانه: لیلی

خواننده: امیر عظیمی

ترانه سرا: علی‌رضا آذر

آهنگساز: امیر عظیمی

تنظیم کننده: امیر عظیمی

دانلود آهنگ لیلی


چاپ این مطلب: کلیک کنید

مشترک موردنظر
چهارشنبه 8 اردیبهشت‌ماه سال 1395 ساعت 15:30 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 3 نظر )

از رفتنش خیلی نگذشته بود. هنوز بوی عطرش رو می‌شد هرجای خونه استشمام کرد. دلخور بودم ازش. تمام روز خط موبایلم اشغال بود. «مشترک موردنظر در دسترس نمی‌باشد» .

مشترک؛ راستی از مشترک شدنمون هم خیلی نگذشته بود. پارسال همین موقع‌ها بود که دلو به دریا زدم و گفتم باید مشترک موردنظر رو در دسترسم بیارم!

اون شب ماه بلندتر از همیشه به نظر می‌رسید. نشستنش رو تخت پادشاهی آسمون واقعن با شکوه بود. کلی محافظ دور و برش وایستاده بودن و حسابی هواشو داشتن؛ ولی نمی‌دونم چرا یه حسی تو دلم می‌گفت این ماه هم مثل همه‌ی ما تنهاست و داره تنهایی عمیقشو با این خیمه شب بازیا قایم می‌کنه. می‌خواد فراموش کنه اومدن صبحو. دلش نمی‌خواد باور کنه تنها شدنشو.

شنیدم گرگ‌ها روزا خودشونو نشون نمی‌دن. زندگی‌شون تازه با غروب خورشید شروع می‌شه. راستشو بخواین دلم واس این حیوون مظلوم می‌سوزه. نمی‌دونم اولین بار کی بود که‌ این گرگ مهربون رو نشوند به جای همه‌ی زشتی‌ها و از اون روز شد نماد بذی. ولی من که قبول نمی‌کنم! یادمه اون خیلی سال پیشا که بچه بودم، واس اولین بار یه گرگ رو از نزدیک دیدم! سرد بود، خیلی سرد. دست بابا رو گرفته بودم و داشتم پا به پاش از باغ سیبمون برمی‌گشتم سمت خونه‌ی کاه‌گلی روستایی‌مون. پاییز که می‌شد سرمای ده همه رو فراری می‌داد. ولی خب سیب‌های سرخ باغ، تازه تو این فصل رنگارنگ می‌رسیدن. مجبور بودیم چند روزی رو تو ده بمونیم تا بتونیم سیب‌ها رو بچینیم. یادمه کوچه‌های گِلی از همیشه تنگ‌تر و تاریک‌تر شده بودن. صدای زوزه‌ی اون گرگ بالای تپه نفسمو بند آورده بود. دست بابا رو محکم چسبیده بودم و می‌گفتم بابا جون! تو رو خدا بیا فرار کنیم! ولی بابا، بی‌خیال وایستاده بود و زل زده بود به آقا گرگه! آرامشش عصبانیم می‌کرد. اون شب انقدر ترسیده بودم که خاطره‌ی دیدن گرگ هنوز که هنوزه بعد این‌همه سال خیلی واضح تو ذهنم مونده. من گریه می‌کردم و جیغ می‌زدم از ترس؛ ولی بابا آروم بود. دستمو محکم گرفته بود. بغلم کرد. کلاه بزرگمو کشید بالاتر تا چشمامو راحت‌تر ببینه. اشکامو پاک کرد و گفت گرگ که ترس نداره بابا جون! اتفاقاً گرگ خیلی هم مهربونه. نگاش کن بالای اون تپه وایستاده و داره با مهتاب خانم درد دل می‌کنه. نمی‌فهمیدم حرفاشو. جرئت نداشتم طولانی نگاه کنم گرگی رو که سرش رو به سمت اون ماه بلند گرفته بود و داشت براش زوزه می‌کشید. نگاهمو دزدیدم.

صبح هوا گرم‌تر شده بود. دیشبو به‌زحمت با فکر گرگ و حرفای بابا تونسته بودم به صبح برسونم. کوچه‌ها مهربون تر شده بودن. چشممو تا جایی که می‌تونستم دواندم اون دور دورا. نه گرگ مونده بود و نه ماه.

«مشترک موردنظر در دسترس نمی‌باشد». گوشی موبایلو پرت کردم اون ور. هیچ‌وقت نشده بود تا این وقت شب برنگرده خونه. پالتومو پوشیدم و کلاه بزرگمو سر کردم و زدم بیرون. همه‌ی خیابونای بزرگ شهر رو زیر و رو کردم. نبود! ماه تو آسمون نبود! کلاهمو پایین‌تر کشیدم که کسی چشمای پاییزیمو نبینه. خیابونای بزرگ شهر همه تنگ و تاریک شده بودن. دلم سیب سرخ می‌خواست. یه گاز من، یه گاز اون!


دانلود فایل صوتی متن


چاپ این مطلب: کلیک کنید

 
تقویم
اسفند 1396
شیدسچپج
1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29
آمار
بازدیدکنندگان : 47312