X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
اندیشه بان
جایی برای پاسداری از اندیشه
شکاکان؛ ندانم‌گرایان / قسمت اول
دوشنبه 13 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 16:22 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 10 نظر )

در طول تاریخ چهار دسته‌ی عمده‌ی فکری در رابطه با مسئله‌ی «شناخت» وجود داشته است؛ که ما دسته‌ی اول یعنی منکران امکان شناخت و به‌اصطلاح سوفِسْطائیان را بررسی کردیم.

حال در این مجموعه پست‌ها قصد داریم به دسته‌ی دوم یعنی ندانم‌گرایان بپردازیم که بسیاری، آن‌ها را به دلیل اشتراکات فراوان با سوفسطائی‌ها، فرقه و زیرمجموعه‌ای از دسته‌ی اول می‌دانند، اما ما به دلیل گستردگی‌ها و اختلافات، آن‌ها را دسته‌ی دوم می‌نامیم و چهره‌های مطرح این فرقه را بررسی می‌کنیم.

پیرهو، کارنئادس، ابوالعلاء معری، خیام نیشابوری، دنی دیدرو و برتراند راسل افرادی هستند که نظرات آن‌ها را بررسی می‌کنیم.

حال در این قسمت، به کلیاتی از ندانم‌گرایی یا به‌عبارت‌دیگر «لاادری‌گری» می‌پردازیم.

برای شک و شک گرایان دسته‌بندی‌های مختلفی را صورت داده‌اند.

علامه جعفری، شک را به سه دسته تقسیم می‌کند:

۱. شک قانونی

۲. شک بیماری

۳. شک حرفه‌ای

 

۱. شک قانونی: این شک‌ها، شک‌هایی هستند که به‌منزله‌ی پلی برای رسیدن به حقیقت و تصفیه‌کننده‌ی باورها عمل می‌کنند. خوب است هرکس در مقطعی از زندگی به باورهای خود شک کند و بدون درنگ به دنبال رفع آن‌ها برود؛ چراکه اگر شک بدون جواب و ایستا باقی بماند احتمالاً به دو قسم دیگر شک تبدیل می‌شود.

 

۲. شک بیماری: این نوع شک همچون خوره‌ای روح فرد را آرم آرام می‌خورد و او را به تدریجاً فلج می‌کند. این شک اساساً «توان» رویارویی با حقیقت و جستجوی آن را گرفته و انسان را به‌تدریج و از درون پوک و ترسو می‌کند. پس باید توجه داشت که در صورت دچار شدن به این نوع شک‌ها، باید هرچه سریع‌تر در جهت رفع آن‌ها اقدام کرد.

 

۳. شک حرفه‌ای: این شک در افرادی بروز می‌کند که اساساً به شک خود می‌بالند و شک را مذهب و مرام خود می‌دانند. آنان برخلاف شکاکان قانونی (دسته اول)، شک را نه وسیله‌ای برای رسیدن به هدف و حقیقت، که خود هدف می‌دانند. لاادریون و ندانم‌گرایان و فیلسوفانی از این قسم در این گروه قرار می‌گیرند.

 

دسته‌بندی دیگری که برای شکاکان وجود دارد، آن‌ها رو به دو دسته‌ی شکاکان قوی و شکاکان ضعیف تقسیم می‌کند.

دسته‌ی اول یعنی شکاکان قوی کسانی هستند که به شک خود اذعان دارند و درنتیجه از این شک، به انکار شناخت رسیده‌اند. به عبارتی این دسته با سوفسطائیان  پیوند خورده‌اند؛ اما دسته‌ی دوم یعنی شکاکان ضعیف، کسانی هستند که حتی در شک خود نیز شک دارند و می‌گویند ممکن است در آینده و در شرایطی، ازنظر خود برگردند.

لازم به ذکر است دلیل اصلی انحطاط فلسفه‌ی مترقی و پربار یونان باستان و ضعف آن در دوره‌های بعدی را همین افکار شک گرایانه‌ی لاادریون دانسته‌اند که امکان حرکت را از آن‌ها گرفته و فلجشان ساخته است. چراکه شک دائم، خود بزرگ‌ترین مانع حرکت و مسبب ناامیدی ست.


نکته‌ی دیگری که باید به آن توجه داشت آن است که نمی‌توان به‌طور مطلق و در یک چارچوب و حصار، افکار لاادریون را بررسی کرد. چراکه نظرات و افکار آن‌ها غالباً از جواب به استدلالات فلاسفه‌ی سایر دسته‌ها به وجود آمده؛ بنابراین بدون بررسی نظرات فلاسفه‌ی قائل به امکان شناخت، نمی‌توان تمام نظرات و افکار ندانم‌گرایان را بررسی کرد.

 

حال با این پیش‌زمینه، در پست بعدی به افکار نخستین ندانم‌گرا، یعنی پیرهو می‌پردازیم.

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

آتش بازی ماورایی
یکشنبه 5 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 16:56 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 10 نظر )

سلام بر دوستان گرام.

۷ شهریور سالروز درگذشت دایی مهربون، زن‌دایی عزیز و دختردایی خوبمه. به خاطر همین پستی رو که سال پیش به همین مناسبت تو وبلاگ قبلیم گذاشته بودم یه بار دیگه اینجا قرار می‌دم تا دوباره برام اون اتفاقا و اون معجزات تداعی بشه. البته متن پست برای روز هفتمه؛ اما من زودتر از اون روز پستو می‌ذارم.

ممنونم از این که حوصله می‌کنید و این متن تکراری رو دوباره می‌خونید.

اگه تونستید یه فاتحه براشون بفرستین. می‌گن برای مرده‌ها، یه فاتحه اندازه کل دنیا ارزش داره.



 

سلام رفقا. اتفاقی که می‌خوام براتون شرح بدم مربوط می‌شه به تصادفی که در چنین روزی و در چهار سال پیش رخ داد. تصادفی که منجر به مرگ دایی دوست داشتنی‌ام به همراه همسر و یکی از دو دختر کوچکش شد. تصادفی که از قبل نشانه‌هایی از خودش در خواب‌ها به جا گذاشته بود. مادرم شب قبل از این حادثه در خواب دیده بود که یک دست لباس سیاه پوشیده بود و بر فراز تپه‌ای سخت می‌خندید. خوابی که جدی گرفته نشد تا بعد از اون اتفاق. نیم نگاهی به تعابیر خواب بهمون نشون داد که خنده‌ی شدید در خواب ردپایی ست از مرگ.

در کنار این حادثه‌ی دل‌خراش که درست در نیمه شعبان رخ داده بود اتفاقات عجیبی افتاد که حیفم می‌آد چند تاییش رو براتون تعریف نکنم.

روز هفتم شهریور سال ۸۶. دم دمای غروب بود که داییم به همراه همسر و دو دخترش در راه برگشت از کرج به تهران بودند. زن دایی‌ام صبح روز هفتم شهریور تنهایی به مراسم مولودی امام زمان که خواهرش تو کرج گرفته بود رفته بود. ایام، ایام نیمه شعبان بود و همه جا چراغانی و شلوغ. شنیدم که اون روز قبل از برگشت به تهران زن دایی‌ام برای اولین بار و در یک اقدام غیر معمول به خواهرش گفته بود که میخواد غسل کنه و به زیارت امامزاده‌ای که در اون نزدیکی بود بره. خود خواهرش می‌گفت از این کارش تعجب کرده بود. بنابر‌این یک اتفاق عجیب دیگه افتاد. غسل قبل از مرگ!

قرار بود دایی‌ام بعد از ظهر اون روز به کرج بره و همسرش رو برگردونه. دو دخترش هم که یکی دوم ابتدایی و یکی چهارم ابتدایی بودند همراهش بودند. دایی من یه پیکان قدیمی داشت که همیشه با حداقل سرعت مجاز باهاش رانندگی می‌کرد. نزدیکای اذان مغرب بود یه راننده‌ی مست با یه ماشین آخرین مدل و با سرعت وحشتناک از پشت به ماشین داییم زد و باعث واژگون شدن اون شد. واژگونی‌ای که بالتبع یه آتش‌سوزی کامل رو هم به همراه داشت. لازم به توصیف نیست که چه بر سر خانواده‌ی داییم اومد، اما باید بگم که دختردایی کوچکترم قبل از این آتش‌سوزی به بیرون ماشین پرتاب شده بود و زنده مونده بود.

چند روز بعد از این حادثه بود که به پدرم زنگ زدن و ازش خواستن برای گرفتن باقی‌مانده‌ی وسایل اون‌ها به کلانتری بره. به نظر شما چی می تونست از اون آتش‌سوزیِ کامل، بیرون اومده باشه؟! پدرم به خونه برگشت. تو دستاش چند چیز بود. یکی تلفن همراه داییم بود که به بیرون پرتاب شده بود. چند تا النگوی زن داییم؛ و دیگری دو جلد کتاب. گوشی قبل از آتش‌سوزی به بیرون پرتاب شده بود و اصلاً وضع جالبی نداشت! النگوهای طلایی و براق با شرکت تو این آتش‌بازی، به آهن‌پاره‌هایی سیاه و درهم‌شکسته تبدیل شده بودند! فقط می مونه اون دو جلد کتاب! برامون خیلی عجیب بود. کتاب‌ها که در حین آتش‌سوزی داخل ماشین بودند کوچک‌ترین اثری از پارگی و یا سوختگی در آن‌ها دیده نمی‌شد. حتی لایه‌ای از دوده هم روی اونها ننشسته بود. کتاب‌ها رو باز کردیم. نام‌آشنا نبودند؛ اما متنشون سرشار بود از آیات قرآن و مناجات و دعا! و این‌گونه بود که معجزه‌ای دیگه رو به چشم خودم دیدم.

چند روزی از دفن این خانواده گذشته بود که یکی از اقواممون که اصلاً رابطه‌ی نزدیکی با هم نداشتیم (زن پسرخاله‌ی داییم! که عید به عید همدیگرو می‌دیدیم) خوابی دید. خوابی بسیار عجیب. این خانم تعریف می‌کرد که تو خواب زن‌داییم رو دیده بود که از وقایع سنگین بعد از مرگ می‌گفت. او به این خانم گفته بود که به خاطر کاری که دخترخاله‌هام در روز تدفین کرده بودند خیلی راضی و خوشحال بود؛ چراکه کمک زیادی بهشون کرده بود؛ و این‌گونه بود که براش این سؤال عجیب باقی موند که مگه اونها چی کار کرده بودن. به همین خاطر بود که به سراغ دو دخترخاله‌ام رفتیم و ازشون درباره‌ی روز تدفین پرسیدیم. اون‌ها وقتی این حرف رو شنیدن با یه حالت شوکه شده‌ای گفتن که در برگه‌ای، دعایی به نام عدیله رو نوشته بودن و این دعا رو تو کفن اون‌ها قرار داده بودن! و چه اتفاقی عجیب‌تر از این؟! با چه منطق و فلسفه زمینی می‌شه این رو توجیه کرد؟ و بار دیگر ما شاهد اتفاقی ماورایی در میان این اشک و ماتم بودیم.

تو همون ایام بعد از تصادف بود که خواب‌های عجیب به سراغ آدم‌های مختلف می‌اومد. از یکی شنیده بودم که می‌گفت زن داییم رو تو خواب دیده بود که خدا رو شکر می‌کرد که در روز امام مهدی رفته‌اند.

 



+ چند وقتی بود که می‌خواستم برای اولین بار این اتفاق‌ها رو به قلم بیارم. حرف‌هایی بود که رو دلم سنگینی می‌کرد و دوست داشتم با شما رفقا درباره‌شون حرف بزنم. خدایا ممنون که بهم اجازه دادی بنویسمشون...

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

مذهبیون
پنج‌شنبه 26 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 21:24 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 14 نظر )

إِنَّ الَّذِینَ تَوَفَّاهُمُ الْمَلآئِکَةُ ظَالِمِی أَنْفُسِهِمْ قَالُواْ فِیمَ کُنتُمْ قَالُواْ کُنَّا مُسْتَضْعَفِینَ فِی الأَرْضِ قَالْوَاْ أَلَمْ تَکُنْ أَرْضُ اللّهِ وَاسِعَةً فَتُهَاجِرُواْ فیها 

فَأُوْلَـئِکَ مَأْوَاهُمْ جَهَنَّمُ وَسَاءتْ مَصِیرًا

کسانی که بر خویشتن ستم‌کار بوده‌اند، [وقتی] فرشتگان جانشان را می‌گیرند، می‌گویند: «در چه [حال] بودید؟» پاسخ می‌دهند: «ما در زمین از مستضعفان بودیم.» می‌گویند: «مگر زمین خدا وسیع نبود تا در آن مهاجرت کنید؟» پس آنان جایگاهشان دوزخ است و [دوزخ] بد سرانجامی است.


این روزها چقدر خوب می‌فهمم این کلام را:

 

اذا خرج القائم، یأتی بأمر جدید و کاتب جدید و سنة جدیدة و قضاء جدید

هنگامی‌که قائم ظهور می‌کند، فرمان نو و کتاب نو و روش نو و دادگاه نو می‌آورد.

 

مذهبیون ما سخت‌ترین امتحان‌های دوران خلقت را پشت سر می‌گذارند. حال که شیاطین با لباس پیامبران خود را می‌نمایند. حال که «لباس پیامبر» را هم نیمه پیامبران به تن می‌کنند و هم نیمه شیاطین. و حال که حتی مردمان هم‌مذهب نیز دسته‌دسته پراکنده می‌شوند.

اکنون وظیفه‌ی ما در این میان آگاهی یافتن و آگاهی دادن است. به قول آن معلم بزرگ


تنها آگاهی است که می‌تواند سرنوشت را بسازد و مسیر تاریخ را به‌دلخواه دگرگون کند.

 

مذهبیون عصر ما به چند دسته تقسیم می‌شوند. یکی آن‌هایی که دینشان از محدوده‌ی تنگ و تاریک چند رکعتی نماز و چندخطیِ از بر خواندن عربی و درنهایت ایراد خطبه‌هایی در وصف اعجاز ولایت و مراد پرستی، تجاوز نمی‌کند. آن‌هایی که رستگاری و بهشت را به بهای «حماقت» می‌خرند. چشم‌هایشان را می‌بندند و از درون هم اجازه‌ی کوچک‌ترین جنبشی را به عقل نمی‌دهند. این‌ها همان‌هایی هستند که در بیرون مذهبیون خالص نامیده می‌شوند.

آن‌ها خیلی خوب این قاعده‌ی فیزیکی را درک کرده‌اند که «همه‌ی اجسام تمایل دارند حالت خود را حفظ کنند». آن‌ها کوچک‌ترین حرکت و جنبشی را برنمی‌تابند.

این‌ها در میان اطرافیانشان فقط و فقط یک نفر را قبول دارند و آن هم موجودی است ملبس به لباس پیامبر که نامش «روحانی» یا به‌اصطلاح نزدیک‌تر «آخوند» می‌باشد.

 

دسته‌ی دوم مذهبیونی هستند که بسیار محکم و باصلابت قدم برمی‌دارند؛ اما خواسته یا ناخواسته همچنان چشمشان تنها و تنها به دنبال لباس و نام و آرایش است و قدرت تمییز میان شیطان و پیامبر را ندارند. از نیمه شیاطین پیروی می‌کنند و برای ابراز سینه‌چاکانی آنان از هیچ دروغ و فریب و تهمت و جنایتی دریغ نمی‌کنند. تفاوت اینان با مذهبیون دسته‌ی اول این است که برخلاف آن‌ها، حرکت را بر سکون ترجیح می‌دهند. شاید نیاز نباشد بگوییم که این دسته تا چه حد از دسته‌ی اول خطرناک‌ترند.

 

اما دسته‌ی سوم اربابان مذهبی‌اند که بر دو دسته‌ی اول خدایی می‌کنند. حرفشان حجت است و مراد این خیل مریدان بی‌شمارند. آن‌ها مغرورانی هستند که خود را نماینده‌ی تام‌الاختیار خداوند روی زمین می‌دانند و مخالفت با خود را به‌سختی جواب می‌دهند. آن‌ها در اصطلاح «تکرار تاریخ» نام دارند. تکرار کشیش و پاپ و جنگ صلیبی و تفتیش عقاید. آن‌ها کسانی هستند که با ایمان خود، ریشه‌ی ایمان را تا صدها سال در این مملکتِ ایمانی خشکانده‌اند.

دسته‌ای از آن‌ها ملبس به لباس پیامبران‌اند و دسته‌ای دیگر آرایش پیامبر را دارند.

 

دسته چهارم. گروهی هستند که ایمانشان نزد عامه، بددینی و کفر است.

نمازشان حرکت ساز، دعایشان عمیق و پر کنایه، ولایتشان پیروی عملی از مرید و تفکر در گفته‌های اوست. حرکتشان محکم و درعین‌حال با منطق و به دور از تعصب است. چشمانشان مصلحت‌گرایی و توجیه‌گری و ظاهرسازی و ریا و لباس دروغین را درمی‌یابد. همواره پرده را از برابر دیدگان عقلشان به کنار می‌زنند. در راه اعتقاد حتی از خون خود می‌گذرند. امامشان نه امامی پیچیده و هزار رنگ و مصلحت‌اندیش، که امامی بی‌ریا، شجاع و با منطق است.

آن‌ها هیچ‌گاه همه را به یک چوب نمی‌زنند. آن‌ها نگاهی خاکستری دارند. خوب و بد، هر دو را می‌بینند و به خاطر یک خوبی یا بدی، تمام شخصیت را داوری نمی‌کنند. آن‌ها به آزادی افکار معتقدند و به هیچ عقیده‌ای توهین نمی‌کنند اما درعین‌حال برای اصلاح اندیشه‌ها تلاش می‌کنند. آن‌ها به خاطر مصلحت‌اندیشی، به هنگام ریخته شدن خون برادرانشان، خود را به کوری و کری نمی‌زنند.

 

«هرگز از ظلم ننالیده‌ام و از خصم نهراسیده‌ام و از شکست نومید نشده‌ام؛ اما این کلمه‌ی شوم «مصلحت»، دلم را سخت به درد آورده بود. »  حسین وارث آدم

 

آن‌ها ایمان اجتماعی را مهم‌تر از ایمان فردی می‌دانند. برای آن‌ها حفظ «اساس» دین اوجب واجبات است و نه حفظ «نام» دین. آن‌ها نظام‌های آلوده‌ی به‌ظاهر دینی را فرومی‌پاشند. آن‌ها به شیطان‌های اجنبی حمله می‌کنند و امانشان را می‌بُرند. نه به استبداد داخلی و نه به استعمار خارجی باج نمی‌دهند.

آنان مؤمنان واقعی‌اند. مؤمنانی که همواره در اقلیت بوده‌اند. چه در زمان حکومت علی، چه در زمان حکومت عباسی و چه در زمان حکومت جمهوری اسلامی.

آنان مؤمنانی هستند که اگرچه برایشان حفظ پاکی ظاهر نیز مهم است، اما بیشتر به پاکی باطن بها می‌دهند. چه بسیار نیمه پیامبرانی که در این دسته هستند، اما لباسشان با لباس نیمه شیاطین قبلی یکی ست.

 

و در آخر، دسته‌ی دیگری هستند که همواره در شک و تردید غوطه‌ورند. با هر نسیمی به دسته‌ای گرایش پیدا می‌کنند با هر خنده و گریه‌ای، با هر جشن و عزایی و با هر باج و هدیه‌ای، ایمانشان عوض می‌شود. اینان نیز جزئی از قشر مذهبی ما هستند؛ اما مذهبیونی که نیاز به راهنمایی و ارشاد دارند.

 

به قول بزرگ ستاره عصرمان، علی شریعتی:

 

دلم می‌خواهد فقط فریاد بکشم و همه را از فاجعه خبر کنم.

 


 

در متن بالا هر جا رنگ مطلق بودن دیدین، خودتون اون رو به نسبیت تغییر بدین. من پیش خودم استثناها رو در نظر گرفته‌ام.

 

++ فردا روز قدسه. از همین تریبون نفرت و بیزاریم رو از صهیونیست‌های درنده ابراز می‌کنم و برای اشک و خون هزاران و بلکه میلیون‌ها فلسطینی مظلوم دل می سوزونم.

اما در تظاهرات فردا شرکت نمی‌کنم. چرا که از شعارهایی که می‌دن، خوشم نمیاد. شعارهایی که اساساً با روحیه و تفکر من سازگار نیست. برام مهم نیست که به خاطر این شرکت نکردن چه تهمت‌ها و افتراهایی رو بهم می‌زنن. مهم اینه که من حتی حاضرم برای دفاع از مظلومیت‌ها، خون هم بدم اما زیر بار دروغ و فریب و ظاهرسازی و هر آنچه مخالف با عقایدمه نمی‌رم.

 

+++ دچار یک بدبینی شدید نسبت به مذهبیون شدم بعد از ماجرای زلزله. دوباره می‌خوام این شعر حافظ رو اینجا بنویسم. 

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر می‌کنند

  

چاپ این مطلب: کلیک کنید

پیشنهاد / مرداد ماه ۱۳۹۱
یکشنبه 22 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 17:17 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 7 نظر )

سلام بر رفقای گرامی.

همونجور که می‌دونید یکی از بخش‌هایی که برای وبلاگ ایجاد کردم بخش پیشنهاده. تو دو سه تا پستی که تو این شاخه قرار دادم چند تا کتاب و آهنگ رو پیشنهاد کرده بودم.

راستش یه فکری اومد به ذهنم که گفتم بد نباشه امتحانش کنم. اون هم اینه که آخرای هر ماه پستی رو تو همین شاخه‌ی پیشنهاد قرار بدم و تو اون هرکدوممون کتاب،‌ آهنگ، فیلم،‌ مجله،‌ جای دیدنی یا کلا هر چیز دیگه‌ای رو که در طی ماه ازش لذت بردیم، به همدیگه پیشنهاد بدیم. اگرم به نظرمون لازم اومد یه توضیح مختصری ازش بدیم. فک کنم فکر بدی نباشه.

با اجازه، من دو تا پیشنهاد می‌دم:


۱. کتاب «چشم‌هایش» نوشته‌ی بزرگ علوی

سه، چهار تا عبارت زیبای این کتاب رو هم اینجا می‌نویسم. فقط قبلش بگم که این کتاب قبل از انقلاب در لیست کتاب‌های ممنوع قرار داشت و حکومت اجازه‌ی چاپش رو نمی‌داد.

- شهر تهران را خفقان گرفته بود، هیچ‌کس نفسش درنمی‌آمد؛همه از هم می‌ترسیدند، خانواده‌ها از کسانشان می‌ترسیدند، بچه‌ها از معلمین شان،معلمین از فراش‌ها، فراش‌ها از سلمانی و دلاک؛ همه از خودشان می‌ترسیدند، از سایه‌شان باک داشتند.

- من،آن چیزی هستم که مردم معمولاً آدم ظالم می‌نامند. تمام نیروی من فقط تا وقتی است که با از خود ضعیف تری روبرو هستم. وقتی با شخصیتی بزرگ‌تر از خود مواجه می‌شوم دیگر هیچ چیز ندارم و ناتوانی خود را تا به‌حدی که باید به بی‌چارگی من رقت بیاورید احساس می‌کنم.

- این مرد شخصیت داشت. یا بایستی او را دوست داشت و یا او را چزاند. این مرد برای من یکسان نبود و من دلم می‌خواست با او در بیفتم.

- خیال نکنید که مردم ایران همیشه گرفتار چنین رخوت و جمودی که الآن مشهود است خواهند بود.


۲. پیشنهاد دومم اینه که هر شب یکی دو تا از کارهای مثبت و مفیدمون و همچنین یکی دو تا از کارهای منفی و مضرمون رو بنویسیم.در دراز مدت چیزای زیادی دستگیرمون می‌شه.




+ زلزله‌ی بزرگی که در آذربایجان شرقی اومد، اون هم دقیقا قبل شب قدر، دلمون رو خیلی سوزوند.زلزله‌ای که تا این لحظه بیش از ۳۰۰ کشته و دو هزار زخمی برجای گذاشته. بیایید هر کمکی از دستمون برمیاد دریغ نکنیم.

باور کنید همین الان زدم صدا و سیما رو ببینم. از ۱۸ تا کانال، غیر از خود شبکه استانی آذربایجان شرقی، هیچ خبری از زلزله نبود.به قول یکی، اوضاع در آذربایجان آرام است؛ به ادامه اخبار حمایت مردم سوریه از بشار اسد توجه بفرمایید!

ولی این که می‌گن آدم از یه لحظه بعد خودش خبر نداره همینه ها! چقدر آدمایی که می‌خواستن دیشب رو احیا بگیرن ولی اجل مهلتشون نداد!

++ مِی خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب / چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

+++ روز به روز بیشتر احساس می‌کنم در اقلیت قرار گرفتم. دائم دارم با همه بحث می‌کنم.با مذهبی های سنتی،با ضد دین‌ها،با مدافعان و سینه چاکان حکومت، با مخالف‌های جمهوری اسلامی؛ با همه و همه دارم جر وبحث می کنم. خدایا صبرم رو بیشتر کن تا حرف مخالفانم رو گوش بدم و منطقم رو بیشتر کن تا بتونم مبارز خوبی باشم.

++++ آهان! یه چیز دیگه! شما ماست و شیر خوب چی پیشنهاد می‌کنید؟! ما که هرچی گرفتیم فرقشو با آب نفهمیدیم:)

چاپ این مطلب: کلیک کنید

حاشیه / مردادماه ۱۳۹۱
یکشنبه 15 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 17:35 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 9 نظر )

۱. حتماً شما هم هرروز اخبار مربوط به درگیری‌های سوریه رو می‌شنوید و احتمالاً قلب تون از این‌همه خون ریزی و جنایت جریحه‌دار می‌شه. اول‌ازهمه باید توجه داشته باشیم که صرف‌نظر از حق و باطل بودن جبهه‌های درگیر، این «مردم» هستن که دارن عمری رو که فقط یک بار بهشون داده می‌شه، خیلی راحت از دست می‌دن. دلم می‌سوزه برای مردم بی‌گناهی که دارن اون‌جا تلف می‌شن.

از این موضوع که بگذریم می‌رسیم به پوشش رسانه‌های داخلی و خارجی (و البته بیشتر داخلی!) درباره حوادث سوریه. من تا حد نسبتاً زیادی حوادث سوریه رو دنبال کردم و در ضمن وضع زندگی و آزادی مردم این کشور رو هم از نزدیک دیدم. می تونم بگم که اعتراض‌های مردمی سوریه در بدو تشکیل، مردمی و آینده‌ساز و مثبت بوده و مردم، به‌حق به محدودیت‌های بی شمارشون اعتراض می‌کردن؛ اما متأسفانه بعد از زمانی، هم حکومت سوریه و هم دشمنان این حکومت برخوردهای بسیار بدی با این اعتراضات کردن و اون جنبش سازنده رو به یک درگیری مسلحانه و وحشیانه تبدیل کردن (تا حدودی مثل ایران ۸۸) . این وسط قربون رسانه‌ها هم برم که هی نفت رو آتیش می‌ریختن و فقط و فقط به فکر منافع خودشون بودن و نه به فکر حقیقت! بیایید برای خواهرا و برادرای سوری‌مون دعا کنیم که زندگی‌شون به حالت عادی برگرده...

 

۲. نمی‌دونم شما هم می‌دونید یا نه که ایران تو المپیک قبلی بدترین نتیجه‌ی تاریخ حضورش تو این رقابت‌ها رو گرفت. اون موقع دولتی‌ها و مسئولین دائم از پیشرفت بسیار مثبت و روبه‌جلوی ورزش ایران می‌گفتن و چشم به المپیک آینده داشتن.

می‌دونم که خیلی زوده نتیجه‌گیری درباره وضعیت ایران تو این المپیک؛ اما من یکی که چشمم آب نمی‌خوره. الآن که هشت روز از المپیک گذشته و ایران با کسب تنها یک مدال برنز در جایگاه پنجاه و دوم قرارگرفته. بعد از کشورهایی مثل گرجستان، کوبا، جامائیکا، مغولستان، اتیوپی، کنیا و مولداوی! خدا کنه که تو کسب بدترین نتایج کاروان المپیک‌مون رکوردشکنی نکنیم!

 

۳. بیشتر از نصف ماه رمضان و تعطیلات تابستانی گذشته. رفقا فک کنم الآن موقع خوبی باشه برای این‌که به خودمون یه تلنگر بزنیم، ببینیم تونستیم اون چیزایی که می‌خواستیم تو این ماه مبارک و ایام فراغت تابستون بهشون برسیم، به دست بیاریم یا نه. بیایید با خودمون رک باشیم...

 

۴. باز هم شاهکاری دیگه از مسئولان آموزشی کشور! کافیه یه نگاه به دفترچه‌ی انتخاب رشته‌ی کنکور بندازید تا همه چی دستگیرتون بشه. کلی از رشته‌ها رو تفکیک جنسیتی کردن! احتمالاً باید براتون جالب باشه که دانشگاه شهید چمران اهواز کلاً نمی‌خواد تو رشته‌های مهندسیش دختر بگیره! حالا شما بگید دخترهای خوزستانی که رشته‌شون ریاضیه و می خوان تو استان خودشون درس بخونن چی کار باید بکنن؟!

 

۵. چند روز پیش رفته بودیم بیمارستان برای درمان بابابزرگم. برام جالب بود که شلوغ‌ترین جاهای بیمارستان، پذیرش و صندوق بود. هه! آدم قبل از این‌که بخواد مریض شه باید جیبش رو نگاه کنه و بعد به میکروب اجازه ورود بده!

 



یادمون باشه سر سفره‌ی افطار، پای سجاده و موقع سحر برای هم دعا کنیم...

 

++ رسماً معذرت‌خواهی می‌کنم بابت قضاوت عجولانه م.کاروان المپیک این دوره داره بهترین نتایج تاریخشو به دست می‌آره که تازه رشته‌های کشتی آزاد و تکواندو هم هنوز مونده. واقعاً تبریک میگم. خدا خیر بده همه‌ی زحمت‌کشای کاروانو...کیانوش رستمی، نواب نصیر شلال، بهداد سلیمی، حمید سوریان، امید حاجی نوروزی، قاسم رضایی و احسان حدادی؛ و کسی که جداگانه باید ازش تقدیر کرد: محمد بنا سرمربی کشتی فرنگی مون که بهترین مربی جهان هم انتخاب شده بود این اواخر. می‌خوندم بهش گفتن که داریم از مقامات حکومتی درخواست نشان لیاقت می‌کنیم برات: بعد محمد بنا جواب داده من نشان لیاقتمو از مردم گرفتم. فراموش نکنیم علی مظاهری و سعید عبدولی رو که قربانی ناداوری‌ها شدن...

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

ممکن نبودن شناخت؛ سوفسطائیان / قسمت آخر
جمعه 6 مرداد‌ماه سال 1391 ساعت 18:40 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 3 نظر )

اولین قدم برای رسیدن به حقیقت و درستی، پرداختن به اصل مسئله‌ی شناخت می‌باشد. در وهله‌ی اول و قبل از هر اقدامی باید امکان شناخت و راه شناخت را یافت. در طول تاریخ چهار دسته‌ی عمده‌ی فکری در این باره وجود داشته است که ما در طی چهار پست اخیر، دسته‌ی اول را، یعنی منکران امکان درک و شناخت و یا به اصطلاح سوفسطائیان، بررسی کردیم. بزرگ‌ترین و شاید نخستین متفکر این دسته، سوفسطائی معروفی به نام پروتاگوراس است که صحبت‌هایی درباره شناخت و حقیقت کرده.

عمده‌ی حرف‌های پروتاگوراس دو چیز است: ۱. کوتاهی عمر بشر و مبهم بودن مسئله‌ی خدایان. ۲. نسبی بودن حقیقت.

در جواب قسمت اول گفتیم که اگر یک فرد تنها با اتکا به ابزار شناختی خویش به دنبال حقیقت برود، ممکن است تمام حقیقت را به‌درستی درک نکند؛ بنابراین باید از ابزارهای کمکی چون خرد جمعی بهره ببرد.

اما قسمت دوم درباره عدم مطلقیت حقیقت. ابتدا بهتر است تعریف مختصری از «حقیقت» و وجه تمایز آن با «واقعیت» داشته باشیم. حقیقت، واقعیتی است که برحق و درست باشد. به عبارتی هر حقیقتی، الزاماً واقعیتی هم هست اما هر واقعیتی حقیقت نیست؛ که برای روشن شدن این مطلب می‌توان مثال آینه‌ی مقعر و یا خواب دیدن را ذکر کرد.

اشاره شد که حقیقت فارغ از فکر و اراده‌ی انسان موجودیت دارد. به عبارتی حقیقت به شناخت انسان و درک او بستگی نداشته و مستقلاً موجودیت دارد؛ بنابراین نمی‌توان آن را نسبی دانست.

 

فیلسوف سوفسطائی دیگر، گرگیاس نام دارد که بنیان‌گذار فرقه عنادیه می‌باشد. این فیلسوف بسیار تندتر از دیگر فیلسوفان هم‌ردیف خود پیش رفته و به‌کلی منکر «وجود» شده است. همان‌طور که قبلاً هم گفتیم، به خاطر بی‌اساسی و مغلطه گفته‌های این فیلسوف، به آن‌ها نمی‌پردازیم.

 

دیگر فیلسوف سوفسطائیِ بنام یونان باستان، آرکسیلائوس نام دارد. او می‌گوید ازآنجایی‌که ما معیاری برای تمایز دادن میان دانا و نادان نداریم پس نمی‌توانیم بگوییم حرف «الف» درست است یا حرف «ب» ؛ بنابراین نمی‌توانیم به حرف درست و یا به عبارتی به «حقیقت» برسیم.

در جواب آرکسیلائوس باید گفت که برای تشخیص درستی یا نادرستی یک سخن نباید به گوینده‌ی سخن توجه کرد؛ بلکه باید خود گفته را نقد و بررسی کرد. چه‌بسا حرف درستی از زبان یک نادان گفته شود و یا بالعکس؛ و درنهایت جواب مکمل به این فیلسوف آن است که درست است برای نادانی و دانایی معیاری وجود ندارد، اما برای درستی یا نادرستی گفته‌ها، معیارهایی هست.

 

آخرین فیلسوف سوفسطائی که به آن پرداختیم، آنسیدموس بود. آنسیدموس در رد امکان شناخت دلایلی آورده است که به‌طورکلی به دو مفهوم اشاره می‌کنند. یک، وجود خطا در مسیر شناخت. دو، نسبی بودن شناخت؛ که درنهایت این فیلسوف با اتکا به این سخنان و بابیان دشواری راه شناخت، به این نتیجه رسیده است که نمی‌توان به شناخت قطعی رسید.

در جواب خطاپذیری مسیر شناخت باید گفت که این حقیقت را نمی‌توان انکار کرد که وجود خطاها، ما را در رسیدن به شناخت مسلّم، با مشکل روبرو می‌کنند اما می‌توان با استفاده از ابزارهای پیشرفته شناختی چون ابزارهای انسانی چون مشورت و خرد جمعی و یا ابزارهای علمی و آزمایشگاهی و یا ابزارهای فلسفی و منطقی، نقش این خطاها را کمتر کرد.

در اینجا خوب است به این مطلب اشاره کنیم که یک موضوع ممکن است به‌قدری پیچیده و عظیم باشد که اگرچه ازلحاظ تئوری بتوان آن را شناخت، اما در عمل نتوان آن را درک کرد. برای این قسمت می‌توان شناخت ذات خدا را مثال زد.شاید به‌طور تئوریک و در حالت نظری بتوان گفت که شناخت هر پدیده‌ای «ممکن» است، من‌جمله شناخت ذات پروردگار؛ اما در عمل می‌بینیم موضوعی به‌قدری گسترده و پیچیده است که عملاً نمی‌توان به حقیقت آن رسید. احتمالاً این موضوعی است که آنسیدموس به آن اشاره داشته. البته باید توجه داشت که با نگاه دقیق‌تر خواهیم فهمید که موضوعات اندکی هستند که ما نمی‌توانیم با ابزارهای شناختی قوی خود به حقیقت آن‌ها برسیم.

اما موضوع دیگر نسبی بودن شناخت است که به‌وضوح در گفته‌های این فیلسوف سوفسطائی مشهود هست. همان‌طور گه گفتیم، نسبی بودن شناخت را قبول داریم. شناخت در حالت کلی برخلاف حقیقت، امری ست نسبی. به عبارتی شناخت ما نسبت به چیزهای دیگری به دست می‌آید؛ که البته باید گفت شناخت همیشه هم نسبی نیست. در بعضی مسائل بدیهی مثل «بودنمان» این شناخت و درک، به یک شناخت مطلق بدل می‌شود. ما با هیچ واسطه‌ای به این حقیقتِ «بودن» ایمان‌داریم. پس شناخت دراین‌باره مطلق است؛ اما در حالت کلی باید گفت که شناخت نسبی است. اشتباهی که آنسیدموس در این قسمت کرده آن است که «نسبی بودن» را هم‌ارز «اشتباه بودن» گرفته. دلیلی ندارد اگر شناخت ما نسبی است بگوییم پس اشتباه کرده‌ایم.

 

بنابراین در آخر این مجموعه پست‌های اخیر، به این نتیجه می‌رسیم که:

 

به‌جز موارد بسیار معدود که پیچیدگی و گستردگی بی‌نهایتی دارند، شناخت سایر پدیده‌ها و حقایق غیرممکن نیست.

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

ممکن نبودن شناخت؛ سوفسطائیان / قسمت چهارم
شنبه 10 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 12:41 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 14 نظر )

ابتدای نوشته عرض کنم چون فاصله نسبتاً زیادی با پست قبلی که درباره‌ی سوفسطائی معروفی به نام آنسیدموس بود، ایجاد شد، اول خلاصه‌ای از اون پست رو می‌گم و بعد دلایل دیگه‌ی آنسیدموس رو بررسی می‌کنم.

 

آنسیدموس فیلسوف سوفسطائی یونانی قبل از میلاد در ادامه سوفسطائی‌های قبلی و در بحث «ممکن نبودن شناخت» چند دلیل می‌آورد که آن‌ها را به تفکیک بررسی می‌کنیم. دلیل اول او برای رد امکان شناخت پدیده‌های مختلف آن بود که حیوانات مختلف نسبت به یک پدیده واحد، ادراکات مختلفی دارند. این دلیل آنسیدموس را این‌گونه جواب دادیم که علت تفاوت‌های شناختی در حیوانات، به امکانات و ابزارهای شناخت آن‌ها بر می‌گردد. ضعف ابزارهای شناخت در یک موجود منجر به ایجاد درکی ناقص می‌شود که البته راه حل این مشکل مشارکت و استفاده از خرد جمعی می‌باشد. بدین ترتیب که اگر فردی به علت نقص ابزار شناختی‌اش درک کاملی از حقیقت ندارد می‌تواند با استفاده از ابزارهای کمکی این مشکل را حل کند.

دلیل دوم آنسیدموس در رد «شناخت» ، ایجاد تناقضات برای فرد بود. گفتیم که تناقض ریشه در خطا دارد. با رفع خطاها و دقیق‌تر کردن ابزار شناخت می‌توان به شناخت اصیل رسید.

دلیل سوم و چهارم او هم به تأثیرگذاری شرایط محیطی در نوع ادراکات مربوط می‌شد که اشاره کردیم این دلایل هم مانند دلیل دوم به خطاهای مسیر شناخت اشاره می‌کنند و بنابراین جواب به این دلایل مانند قبل، همان رفع خطایاست.

 

 

۵.  اشیاء تنها به‌طور غیرمستقیم و از طریق رسانه‌ی هوا، رطوبت و غیره شناخته می‌شوند.

اشیاء به‌طور غیرمستقیم شناخته می‌شوند. کاملاً درست است؛ اما از این غیرمستقیم بودن چه چیزی را می‌توان نتیجه گرفت؟ آیا «غیرمستقیم» با «غیر درست» هم‌ارز است؟

به‌طور مثال یک عطر را می‌توان از روی بوی آن‌که به‌طور غیرمستقیم و از طریق رسانه‌ی هوا به مشام می‌رسد، شناخت؛ اما آیا شناخت غیرمستقیم که به وساطت رسانندگی هوا صورت گرفته دلیلی ست بر غیر درست بودن شناخت ما از بوی عطر؟ مسلماً اگر این عوامل غیرمستقیم، از خطاها زدوده شوند و با معیارهایی صحت‌شان تأیید شود، آنگاه با اطمینان می‌توان گفت که حقیقتِ مطلق که همان بوی خالص عطر است، به طرز صحیح و مطلقی شناخته ‌شده است، ولو این‌که این شناخت باواسطه و مرحله‌ای صورت گرفته باشد.

 

۶. این اشیاء در یک وضعیت تغییر دائمی در رنگ، دما، اندازه و حرکت قرار دارند.

حقایق می‌توانند هم ثابت باشند و هم متغیر. به‌طور مثال حقیقت روشنایی بخشی نور، یک حقیقت ثابت است. حقیقت نور هیچ‌گاه نمی‌تواند تاریکی بخش باشد.

حقایقی هم هستند که متغیرند. از حقایق متغیر می‌توان به شرایط جوی یک محیط اشاره کرد. ممکن است در لحظه‌ی اول آسمان ابری باشد. در این لحظه حقیقت، ابری بودن آسمان است؛ و در لحظه‌ی دوم آسمان آفتابی باشد؛ بنابراین در لحظه‌ی دوم حقیقت آفتابی بودن آسمان است.

هردو حقیقت‌اند. چراکه منطبق بر واقع‌اند.

برای اشیاء متغیر نیز می‌توان همین دید را داشت. اگر جسمی در لحظه‌ی اول دمای ۲۰ درجه سانتی‌گراد را دارد، شناخت حقیقی ما که منطبق بر واقع‌گرایی و رئالیسم است دمای ۲۰ درجه را تأیید می‌کند؛ و اگر در لحظه‌ی دوم جسم دمای ۳۰ درجه را داشته باشد، شناخت ما ۳۰ درجه را تأیید می‌نماید؛ و این دو تناقضی باهم ندارند.

اگر در لحظه اول، جسم وضعیت «الف» را داشته باشد، «الف» را حقیقت فرض می‌کنیم و اگر در لحظه دوم وضعیت «ب» را داشته باشد، حقیقت «ب» را درک می‌کنیم. این دو منافاتی باهم ندارند. این تغییرات تنها می‌تواند شناخت ما را اندکی به تأخیر و زحمت بیندازد. ولی در اصل مسئله‌ی شناخت خللی ایجاد نمی‌کند.

 

۷. همه‌ی ادراکات نسبی هستند و در کنار هم‌ شکل و ارتباط می‌گیرند.

این موضوع که ادراکات نسبی هستند را قبول داریم؛ اما در این ادراکات نسبی، ادراک‌هایی هستند که به حقیقت مطلق رهنمون می‌شوند.

آیا این نسبی بودن اشکالی ایجاد می‌کند؟ ممکن است شناخت من از حقیقت «۲» با توجه به شناخت من از حقیقت «۱» شکل گرفته باشد؛ اما آیا این دلیلی بر آن است که شناخت من از حقیقت «۲» اصالت ندارد؟

مثلاً می‌گوییم حقیقت «۱» این است که «الف» و «ب» مساوی‌اند و همچنین «ب» و «ج» نیز مساوی‌اند. از این حقیقت، به‌طور نسبی و به‌واسطه‌ی «۱» به این شناخت می‌رسیم که «الف» و «ج» هم مساوی‌اند. این شناخت «۲» نسبت به شناخت «۱» حاصل شد؛ اما به‌هرحال شناختی ست اصیل و درست. شاید بتوان گفت که شناخت نسبی ما درنهایت به یک شناخت مطلق منتج شده است.

 

۸. برداشت‌های ما، در صورت تکرار و تبدیل به فرهنگ، کمتر انتقادی را می‌پذیرند.

این اشکالی است که واقعاً باید بدان توجه کرد. مادامی‌که صحت یک برداشت و شناخت با قطعیت ثابت نشود نباید آن را متعصبانه ثبات بخشید. باید تعصبات بی‌جا را کنار گذاشت و آزادفکر و واقع‌گرا بود. با زدودن تعصبات بی‌مورد، می‌توان به رسیدن به شناختِ مطمئن و مسلّم، امیدوار بود.

 

۹. همه‌ی افراد، با باورهای مختلف، تحت قوانین و شرایط اجتماعی مختلف بزرگ شده‌اند.

پاسخ به این اشکال مشابه مورد قبل است. تعصبات را باید به کنار گذاشت. آزادفکر بود و در ضمن از خرد جمعی و مشورت و ابزارهای قوی شناختی و معرفتی بهره‌ی کافی و وافی برد. در این صورت رسیدن به حقیقت از راه شناخت قطعی، محتمل می‌نماید.

 

در آخر باید گفت که اکثر دلایلی که آنسیدموس آورده است، مربوط به خطاها و دشواری‌های مسیر شناخت می‌شود که کاملاً هم به‌حق و درست است؛ اما وجود این خطاها می‌تواند دلیلی باشد بر مشکل بودن رسیدن به شناخت حقیقی و نه ممکن نبودن شناخت.

باید توجه داشت که سختی‌های مسیر شناخت نمی‌تواند اصل شناخت را مردود کند.

 


+ در پست‌های بعدی جمع‌بندی‌ای از سوفسطائی‌ها خواهیم کرد؛ و بدین ترتیب کار دسته اول را تمام‌شده خواهیم دانست.

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

حاشیه / تیرماه ۱۳۹۱
جمعه 2 تیر‌ماه سال 1391 ساعت 12:53 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 8 نظر )

۱. علت نبودنم. راستش دلیل اصلیش خبر بدی بود که اوایل خرداد شنیدم. خبری که خیلی منو به هم ریخت و کلاً حوصله‌ی هر کاری ازجمله وبلاگ نویسی و وبلاگ گردی رو ازم گرفت.

اولای امسال بود که پدربزرگم پادرد شدیدی گرفته بود که پیش چند تا دکتر بردیمش اما هر کدوم یه چیزی می‌گفتن و آخرش هم هیچ کدوم نمی‌تونستن کاری کنن. تا این که قرار شد برای آزمایش و عمل منتقل بشه بیمارستان لاله. و خلاصه اونجا بود که مشکل بابابزرگم رو فهمیدن.

خوابگاه بودم که مادرم زنگ زد و گفت که دکترها تو عکسا دیدن که بین مهره‌های ستون فقرات بابابزرگم یه توده‌ی نسبتاً بزرگ وجود داره و عصب پاش رو از بین برده و مهره هاش رو جابجا کرده؛ و به‌احتمال خیلی قوی هم این یه توده‌ی سرطانیه!

نمی‌دونید وقتی فهمیدم تو بدن بابابزرگم تومور پیدا کردن چه حالی شده بودم. آخه این بابابزرگم کسیِ که سرپرستی دختردایی یتیمم رو به عهده داره. نمی‌دونم یادتون می‌آد یا نه اون تصادف چند سال پیش داییم رو که تو وبلاگ قبلی ماجراش رو گفتم. این دختردایی م حالا که نه پدر داره و نه مادر و نه خواهر و نه برادر امیدش تنها به همین پدربزرگ بود که اون هم...

دیوونه شده بودم. بی‌اختیار می‌زدم زیر گریه. تا چهره‌ی دوست‌داشتنی بابابزرگم رو جلوی چشمام تصور می‌کردم یه بغض سنگین گلوم رو می‌گرفت. اون هفته موندم خوابگاه و اصلاً نرفتم خونه. می‌دونستم جو خونه خیلی بد باید باشه. فردای اون روزی که خبرو دادن دیدم اصلاً نمی‌تونم تو خوابگاه دوام بیارم. زدم بیرون. رفتم مقبره‌الشهدا شهرک محلاتی. نمی‌دونم رفتید یا نه؛ ولی اون بالا آرامش خاصی داره. چند ساعتی رو قبل و بعد اذان مغرب اونجا بودم و حالم خیلی بهتر شد. اصلاً من عادت دارم هر وقت دلم می‌گیره برم تو ارتفاع. حالم بهتر شده بود اما باز ته دلم یه غم عجیبی وجود داشت.

تقریباً یه هفته‌ای گذشت که دکترا نتیجه‌ی آزمایش دوم رو مشخص کردن. تو آزمایش دوم فهمیده بودن که این توده سرطانی نیست! آزمایشات بعدی رو هم که گرفتن دیدن جای دیگه ای از بدنش اثری ازش نیست. نمی‌دونم می‌تونید حال ما رو بعد از شنیدن این متوجه بشید یا نه؟! خیلی کم یادم می‌آد که تو عمرم این قدر خوشحال بوده باشم. هیجان و خوشحالی عجیبی داشتم. تو چند سال اخیر اولین باری بود که این همه از زندگی لذت می‌بردم؛ و این همون چیزی بود که من واقعاً بهش نیاز داشتم. این که تو این دنیا خوبی و زیبایی هم وجود داره.

الان پدربزرگم تحت مداواست. خواهش می‌کنم برای سلامتیش دعا کنید. مخصوصاً تو این ایام.

 

۲. تو این ایامی که بیمارستان می‌رفتیم دکتره می‌گفت تو دو  سال اخیر سرطان خیلی زیاد شده. البته نمی‌خوام بگم علتش فشار روحی  روانی مضاعفیه که حکومت به مردم تحمیل کرده‌ها! یا شایدم پارازیت‌ها و امواجی که لطف می‌کنن می‌فرستن روی شبکه‌های از خدا بی خبر تا مبادا مردم منحرف شن! یه وقت شما هم فک نکنید که این چیزا علتشه ها! حالا...!

 

۳. بچه‌ها شما هم شنیده بودین که قبلاها می‌گفتن مردم برزیل رو با فوتبال سرگرم کردن تا نفهمن دور و برشون تو سیاست و اجتماع چی می‌گذره؟! که البته بعدها دیدیم که برزیل جزء ده اقتصاد برتر جهان شد!

حالا به نظر شما چرا صدا و سیمای جمهوری اسلامی داره با این وسعت فوتبال رو پوشش می‌ده؟!

 

۴. بیست و نهم خرداد؛ سالروز درگذشت دکتر علی شریعتی. چیزی که فقط تو بعضی تقویم‌ها می‌تونید پیداش کنید. من می‌گم آقا جون کلاً اسم این بنده خدا رو از تقویم هم حذف کنید تا خیالتون راحت بشه دیگه!

تف به معرفتتون. یادتون رفته چه زحمتی کشید تا حکومت شاه رو سرنگون کنه؟!

راستی شما خبر رو شنیدید که برای دفن جنازه‌ی استاد کسایی، بزرگ‌ترین استاد نی ایران، چه شرط‌هایی گذاشتن؟! دفن شبانه! تو زندگی نامه استاد می خوندم که بعد از انقلاب از صدا و سیما برکنار و حقوقش رو قطع کرده بودن! اینه رفتار یک حکومت ظاهراً اسلامی با بزرگان هنرش!

 

۵. امتحانا هم خلاصه تموم شد. باور کنید ده سال پیر شدم تا این امتحانا تموم بشن. من نمی‌دونم کی گفته دانشگاه قیف برعکسه. برای ما که قیف دو سر تنگه!

 

۶. دوباره تابستون رسید و هزار و یک برنامه کوتاه‌مدت و بلندمدت! خدا کنه این‌یکی تابستون مثل تابستونای قبلی نباشه که به هیچ‌کدومشون نرسیدیم!

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

آموزه‌های انتخابات
چهارشنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 20:47 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 16 نظر )

انتخاباتی دیگر نیز گذشت و آزمونی دیگر به پایان رسید. آزمونی که خود بیشتر آموزش بخش بود تا آموزش سنج. آمارها می‌گویند مشارکت مردمی در این انتخابات نسبت به انتخابات مشابه پیشین بیشتر از ۱۰ درصد افزایش داشته است. حال آن که فشارهای اقتصادی، فرهنگی، روانی و اجتماعی بر روی مردم، بسیار بیشتر از ۱۰ درصد نسبت به چهار سال پیش افزایش یافته. و چه درسی بزرگ تر از این؟!

حال بگذارید چند آموزه را که از این آموزگارِ انتخابات آموختم بازگو کنم.


درس اول

شرم بر خسروانی که این گونه مردمانی را پادشاهی می‌کنند، ولی هم‌چنان استوارانه در کژراهه‌ها قدم برمی‌دارند. شرم بر حکّامی که چنین صبور مردمانی را حکمرانی می‌کنند ولی روز به روز حصارهای کاخ‌های‌شان را محکم‌تر می‌سازند تا مبادا دست های بی‌رمق رعیت بی‌نوا، به اتاق‌های گرم و راحت‌شان برسد.

شرم باد بر شما شاهان!


درس دوم

بلندگویی خواهم ساختن که صدایش گوش فلک را کر کند .بلندگویی می‌خواهم که پشت آن با فریادِ برائت خویش، ترس را بر تار و پود بدخواهان اجنبی بیفکنم. بگویم که آهای! نامردمان غربی و شرقی! دست آلوده‌ی‌تان را از سر این بیچاره مردمان بردارید. بگذارید که اندکی نفس بکشند. تو را به خدا بگذارید که ما، خود دردهای بی‌شمارمان را چاره کنیم.

صدای منحوس‌تان را از گوش‌های‌مان بیرون کنید تا بتوانیم بانگ عدالت و آزادی را بشنویم. آری! شما خود مانعی بزرگ برای رسیدن ما به آرمان‌ها هستید. مردمان پر احساس این سرزمین هر هنگام که صدای پلیدتان را از برون می‌شنوند، به سوی گرگ‌های درون پناه می‌برند.

و چه مثل شیرینی ست مثل چاله و چاه! مردم کم‌بصیرت این سرزمین آریایی بین چاله‌ی درون و چاه برون، همواره چاله را برگزیده اند؛ ولی من هم‌چنان غرق در این سوألم که آیا مگر همواره باید در انتخاب میان چاله و چاه عمر گذراند؟! آخر مگر آسمانی وجود ندارد؟! بصیرت‌ها آسمان را نشان می‌دهند؛ اما دریغ از این ملت که نهایت بصیرت‌شان تمایز دادن میان چاله و چاه است!


درس سوم

باز هم مانند قبل ناامید می‌شوم. ناامید از دیدن نور آسمان. یاد دیروز می‌افتم که چه خوشحال و مسرور، ناله‌ی اعتراض مردمی را می‌شنیدم که گویی پس از مدت‌ها از خواب برخاسته‌اند. گویی "سلام‌ات را نمی‌خواهند پاسخ داد" ها به زودی فراموش خواهند شد. من خود می‌شنیدم ناله‌های دردناک و جان‌گداز بی‌نوایان سرزمین‌مان را! اما صد حیف که امروز همه‌ی خوشحالی‌هایم به درد مبدل شد؛ درد بزرگ ناامیدی.

و اکنون می‌خواهم با صدای بلند فریاد بزنم که:

چه چشم پاسخ است از این دریچه‌های بسته‌ات...



+ باید یه دست مریزاد درست و حسابی به جمهوری اسلامی گفت! به خاطر این که بعد از سی و سه سال تونست زندگی مردم رو هم تو جنبه های مادی و هم تو جنبه‌های معنوی دگرگون و غنی بکنه و همه‌ی فشارهایی رو که مردم بدبخت تو زمان شاه تحمل کردن، جبران کنه. مجدد می‌گم! هم تو جنبه‌های مادی و هم تو جنبه‌های معنوی!!!


++ امسال اولین سالی بود که اصلا حس و حال رفتن به نمایشگاه و خرید کتاب نبود! من خودم هر سال، سه چهار دفعه با هزار ذوق و شوق می رفتم تمااااام غرفه های نمایشگاه رو زیر و رو می‌کردم و کلی کتاب می‌خریدم! اما امسال حتی یه دونه کتاب هم نخریدم. دیگه دارم باور می‌کنم که اشتیاق و لذت هام روز به روز و سال به سال داره کم‌تر و کم‌تر می‌شه. دیگه کم کم باید عین پیرمرد پیرزن‌ها فقط به آخرتم فک کنم. آخه امیدم به این دنیا داره آخرین نفس‌هاش رو می‌کشه.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

ممکن نبودن شناخت؛سوفسطائیان / قسمت سوم
چهارشنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1391 ساعت 23:27 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 1 نظر )

آنسیدموس                                                                  Aenesidemus


۱۰۰  سال قبل از میلاد مسیح / یونانی                                                    


در ادامه‌ی بررسی آراء و نظرات سوفسطائیان به آنسیدموس که یکی از سوفسطائی‌های بنام یونان باستان است، می‌پردازیم.

آنسیدموس چندین دلیل برای اثبات ممکن نبودن شناخت می‌آورد که به ترتیب آن‌ها را بررسی می‌کنیم.


۱. بروز حالت‌های مختلف ادراک در حیوانات مختلف

بدیهی ست که چرا حیوانات مختلف ادراکات مختلف دارند. تفاوت در ابزارهای شناخت است که این تفاوت‌های ادراکی را می‌سازد.

یک حیوان ممکن است به واسطه قدرت بینایی قوی‌ترش یک نوع شناخت پیدا کند و حیوان دیگر به واسطه‌ی قدرت بویایی قوی‌ترش شناخت دیگری. هرکدام از این شناخت‌ها را باید توسط معیارهایی به نقد کشاند. همان‌طور که در قبل اشاره شد، حقیقت، مطلق بوده و فارغ از نوع شناخت‌ها موجود است. شناخت درست و حقیقی و مطلق، شناختی ست که به این حقیقت رهنمون شود. حال باید با سپردن این شناخت‌ها به معیارهایی، حقیقی بودن آن‌ها را بررسی کرد. و در صورت لزوم آن‌ها را رد و یا اصلاح کرد. مهم آن است که می‌توان با زدن سنگ محک‌هایی در طول زمان به شناخت حقیقی رسید.

برای مثال حیوانی چون سگ را در نظر بگیرید. سگ قدرت بینایی ضعیفی دارد و بنابراین نمی‌تواند به تمام حقیقت برسد. اولین کاری که باید کرد آن است که با ابزارهای علمی و منطبق بر واقع و رئالیسم، قدرت بینایی این حیوان را آزمود. اگر متوجه شدیم که قدرت بینایی سگ ضعف دارد باید سعی کنیم این نقص را با الهام از قدرت بینایی حیوان قوی‌تری چون عقاب برطرف نماییم. مهم آن است که قدرت ادراک رنگ و اندازه و ویژگی‌های یک جسم «وجود دارد» . اما اگر در موجودی این قدرت ادراک ضعیف است، باید به دنبال تقویت آن رفت.

در آخر به طور خلاصه می‌توان گفت که این ضعف‌های شناختی اگرچه رسیدن به حقیقت را زمان‌بر و دشوار می‌کند، اما نمی‌تواند اصل شناخت را رد نماید.


۲. یک فرد، با دریافت اطلاعات و درک آن‌ها، گاهی اوقات به تناقضاتی برمی‌خورد.

ما معتقد هستیم که حقیقت مطلق است. حقیقت در آنِ واحد و برای یک موجود واحد نمی‌تواند بیش از یکی باشد. تناقض همواره در کنار «خطا» موجودیت می‌یابد.

مثلا فردی در ابتدا می‌گوید "دیروز ظهر در خانه خوابیده بودم" ؛ و بعد از مدتی می‌گوید "دیروز ظهر برای برادرم هدیه‌ای خریدم" . همان‌طور که مشخص است حرف دوم با حرف اول در تضاد و تناقض است. اما حال این تناقض از کجا نشأت می گیرد؟

آیا در آن واحد هر دو حقیقت می‌توانند موجود باشند؟ حقیقتِ خواب بودن و حقیقت خرید کردن؟! مسلماً خیر. حقیقت ثابت است. فرد یا خرید می‌کرده و یا می‌خوابیده. حال اگر به بررسی عوامل خطا بپردازیم و این تناقض را ریشه‌یابی کنیم متوجه خواهیم شد که این فرد دیروز ظهر در خواب می‌دیده که برای برادرش هدیه‌ای خریده!

این خطای خود شخص است که رویا و خواب را منطبق بر واقعیت دانسته. حقیقت مطلق، خواب بودن این فرد بوده. اما وجود خطاهایی باعث آن شده که به آن رویای مجازی نیز شکل حقیقی ببخشد و به تناقض برسد. حال اگر این فرد علت را جستجو می‌کرد و از عقل و فکر دیگران نیز بهره می‌برد علت ایجاد تناقض را درمی‌یافت و درنتیجه آن را پیش خود حل می‌کرد.پس می‌توان گفت تناقضات علت‌هایی دارند که با ریشه‌یابی آن‌ها می‌توان حل‌شان کرد و به شناخت اصیل و حقیقی رسید.

مثال‌های دیگری نیز می توان زد. مثلا ممکن است فردی در لحظه‌ی اول و در یک شرایط مشخص، رنگ جسمی را آبی و در لحظه‌ی دوم آن را سبز ببیند. رنگ جسم که همان حقیقت می‌باشد،ثابت است. مثلا رنگ اصلی جسم همان آبی است. اما فرد به خاطر علل مختلفی از جمله خستگی و یا خطای دید در لحظه‌ی دوم آن را سبز می‌بیند و به تناقض می‌رسد. حال آن که می‌تواند با استفاده از ابزارهایی کمکی این تناقض را ریشه‌یابی کرده و با حل آن ، به شناخت و درک قطعی برسد.


۳.  با تغییرات فیزیکی، اطلاعات درک شده توسط یک فرد نیز تغییر می‌کند.

برای این قسمت می‌توان مجدداً دلایل قسمت اول را تکرار کرد. تغییرات فیزیکی نتیجه‌اش را بر روی ابزارهای شناخت می‌گذارد. با رفع مزاحمت‌ها، نواقص و عوامل خطا و در نتیجه تقویت ابزارها و کاهش دادن خطاها، می‌توان شناخت حقیقی را از میان شناخت‌های همراه با خطا پاک‌سازی کرد.


۴. روابط محلی،در نوع این ادراکات تاثیرگذار است.

برای این مورد هم می‌توان دلایل قسمت‌های قبل را متذکر شد. در صورت افزایش ارتباطات و با بهره‌برداری از خرد جمعی، می‌توان عوامل خطازا را کاهش داد.

 


+ ۵ تا از دلایل دیگر آنسیدموس را در پست‌های بعدی بررسی می‌نماییم.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

ممکن نبودن شناخت؛ سوفسطائیان / قسمت دوم
چهارشنبه 30 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 14:32 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 3 نظر )

در این پست به نظرات سوفسطائی بزرگ دیگری به نام آرکسیلائوس می پردازیم.


آرکسیلائوس                                                                                                            Arcesilaus 

                                                                                                                                       

۲۸۰ سال قبل از میلاد مسیح / یونانی


این فیلسوف یونانی به سخنان جزمی و قاطعانه رواقیون پاسخ‌هایی داده است. رواقیون گروهی از فلاسفه بودند که سرسختانه از امکان شناخت دفاع می‌کردند.

رواقیون می‌گفتند:

برخی ادراکات آن چنان از دیگر ادراک‌ها متمایز، و در بادی نظر صادق اند که هیچ امکان شک درباره‌ی آن‌ها وجود ندارد.

دانا کسی است که وقتی چنین ادراکی برای او دست دهد، به آن اذعان کند و علمی قطعی بر آن بنیاد نهد.

آرکسیلائوس در جواب آن‌ها می‌گوید:

وقتی دانا مدعی چنین شناختی می‌شود،آن را صادق می‌دانیم و هنگامی که نادان تصور می‌کند چنین ادراکی داشته است،آن را کذب می‌شماریم. ولی این مصادره به مطلوب است. زیرا هیچ ملاکی در دست نداریم که یقین کنیم چه کسی دانا است و چه کسی نادان. بدون این ملاک، ناگزیر باید از اذعان به شالوده‌های معرفت شناسی جزمی رواقیان خودداری کنیم.

آرکسیلائوس بعدها امر معقول و محتمل را ابداع کرد. به عبارتی او به این نکته پی برده بود که اذعان به عدم امکان شناخت، زندگی را فلج می‌کند.به همین خاطر از "امر معقول" سخن به میان آورد.

حال، به تفصیل سخنان فوق می پردازیم.

رواقیون می‌گویند برای هر فردی، ادراکاتی قوی‌تر و بدیهی‌تر از ادراکات دیگری به نظر می‌رسند. یک فرد در صورت قبول کردن این ادراکات برتر و اذعان به آن‌ها، شناخت قطعی پیدا کرده است.

آرکسیلائوس در جواب به آن‌ها می گوید ممکن است برای فرد دانا، ادراک "الف" قوی‌تر از ادراک "ب" به نظر بیاید و بنابراین شناختش را از "الف" بسازد. در عین حال ممکن است فرد نادان، ادراک "ب" را قوی‌تر از ادراک "الف" بداند. در این صورت شناخت فرد نادان،"ب" است. در کنار این موضوع به این نکته می‌رسیم که برای میزان دانایی و نادانی، معیاری نداریم.برای همین ممکن است شناخت "الف" درست باشد و یا شناخت "ب". پس نمی‌توانیم به شناخت درست و قطعی برسیم.

اگر دقت کرده باشید، متوجه خواهید شد که سخنان این سوفسطائی تا چه حد نسبت به سخنان دو سوفسطائی قبلی پخته‌تر به نظر می‌آید.این سخنان آرکسیلائوس واقعا قابل اعتناست و نیاز به توجه ویژه دارد.

جوابی که به آرکسیلائوس می‌توان داد این است که باید به سخن و صورت شناخت افراد توجه کرد و نه به شخصیت آن‌ها.

ممکن است حرف درستی از زبان یک دانا برخیزد و یا از زبان یک نادان؛ مهم خود بیان و صورت شناخت است. باید به خود سخن پرداخت نه گوینده سخن. باید به خود شناخت توجه داشت.

 در ادامه صحبت‌هایی که در مورد حقیقت و مطلق بودن آن گفته شد، به نسبی و مطلق بودن شناخت می‌پردازیم. شناخت برخلاف حقیقت که امری مطلق است، در میان افراد مختلف به صورت نسبی خود را نشان می‌دهد. البته شناخت حقیقی و اصیل مطلق است اما شناخت افراد مختلف نسبی ست. حال باید تلاش کرد تا این شناخت‌های نسبی را به شناخت اصیل و مطلق نزدیک کرد.

در جواب آرکسیلائوس گفته شد که باید صحت خود شناخت تایید شود . نه صحت صاحب شناخت. به عبارتی معیار درست و حقیقی بودن یک شناخت، نه گوینده سخن و صاحب شناخت، که معیارهای دیگری ست.برای بررسی حقیقی بودن یک شناخت، دو راه وجود دارد. یک راه را منطق قیاسی و یا منطق ارسطوئی می‌سازد، و راه دیگر را منطق عمل و یا منطق بیکنی تشکیل می‌دهد. پرداختن به این دو منطق، خود بحث دیگری را می‌طلبد که به خاطر اطناب کلام فعلا از آن می‌پرهیزیم؛ اما آن چه مهم است، این است که این معیارها وجود دارد. حال با وجود این معیارها، دیگر اصلا چه معیاری برای دانایی و نادانی افراد وجود داشته باشه چه وجود نداشته باشد می‌توان اصالت یک شناخت را بررسی کرد.

در آخر به طور خلاصه می‌توان گفت که شناخت حقیقی، ممکن است.این شناخت را با ملاک‌هایی به جز شخصیت و صحت عقل گوینده و صاحب شناخت تصدیق و یا تکذیب می‌کنیم. بنابراین حرف آرکسیلائوس را این گونه جواب می‌دهیم که باید گفته را به بوته نقد سپرد و نه گوینده را.

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

ممکن نبودن شناخت؛ سوفسطائیان / قسمت اول
چهارشنبه 9 فروردین‌ماه سال 1391 ساعت 16:48 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 6 نظر )
اولین گروهی که در رابطه با مسأله شناخت به آن‌ها می‌پردازیم گروهی است که به ممکن نبودن شناخت معتقد می‌باشد. فلاسفه این گروه قائل به این هستند که اساسا نمی‌توان حقیقتی را شناخت و آن را درک کرد. اصلی‌ترین فیلسوفانی که چنین اعتقادی دارند، سوفسطائیان یونانی قبل از میلاد مسیح می‌باشند.
حکما سوفسطائیان را به سه دسته تقسیم کرده‌اند. فرقه‌ی "عندیه" که پیرو پروتاگوراس می‌باشند. فرقه‌ی "عنادیه" که از گرگیاس پیروی کرده‌اند و فرقه "لاادریه" که از زمان پیرهو پا گرفته اند.

لاادریون یا به عبارتی "ندانم‌گرایان" را به خاطر تفاوت‌هایی که با دو دسته اول دارند، در پست‌های بعدی مدنظر قرار خواهیم داد.

از بزرگ ترین سوفسطائیان می توان به پروتاگوراس،گرگیاس،پیرهو،آرکسیلائوس و آنسیدموس اشاره کرد.


پروتاگوراس                                                                                                 Protagoras     

                                      

۴۵۰ سال قبل از میلاد مسیح / یونانی                                        


این سوفیست یونانی را شاید بتوان نخستین منکر امکان شناخت دانست. جالب است که بعدها افلاطون جواب‌هایی تند به این فیلسوف سوفسطائی می‌دهد.

پروتاگوراس می‌گوید:

آدمی نمی‌تواند بداند آیا خدایان وجود دارند یا نه. زیرا عمر بشر کوتاه و مسأله خدایان مبهم و تاریک است.

حقیقت مطلقی وجود ندارد. چرا که سرنوشت هرکس در داوری‌هایش تاثیر می‌گذارد.

"انسان معیار همه چیز است. معیار هستیِ آن چه هست و این که چگونه هست؛ معیار نیستی آن چه نیست و این که چگونه نیست."

۱. عمر بشر کوتاه است.

اگر انسان بخواهد منفردانه و تنها با اتکا به ابزار شناخت خود از قبیل عقل و حس و شهود به دنبال حقیقت برود، نخواهد توانست در مدت کوتاه عمر خود تمام حقیقت را درک کند. اگرچه ممکن است در این مسیر به رگه‌هایی از حقیقت پی ببرد، اما نمی‌تواند تمام حقیقت را کشف کند. بنابراین باید با استفاده از ابزارهایی کمکی، این رگه‌ها را پررنگ‌تر کند.

هنگامی که فرد با عقل و حس فردی نمی‌تواند به تنهایی تمام حقیقت را بشناسد، لاجرم باید به دنبال ابزارهای کمکی دیگری برود. مثلا از ابزار مشورت و به اصطلاح خرد جمعی برای تقویت عقل خود بهره ببرد. یا مثلا با استفاده از قدرت علم و ابزار دقیق، محسوسات خود را قابل اطمینان‌تر کند. و خلاصه آن که به عقل‌ها و حس‌های بالاتر دست یاری دراز کند. در این صورت فرد حتی در عمر کوتاه خود خواهد توانست رگه‌های پررنگ‌تری از حقیقت را درک کند. حال این انسان هرچه بتواند از عقل‌ها و حس‌های قوی‌تر و مطمئن‌تری کمک بگیرد، بالتبع بخش‌های بیشتری از حقیقت را می‌تواند درک کند.

۲. پروتاگوراس می‌گوید حقیقت نسبی است چرا که سرنوشت هرکس در داوری‌هایش تاثیر می‌گذارد.

این فیلسوف ادعایش این است که حقیقت نسبی است. مثلا فرض کنید تابلویی روی دیوار نصب شده است. "الف" در طرف راست این تابلو قرار دارد و "ب" در طرف چپ این تابلو. حال ممکن است "الف" و "ب" هرکدام به واسطه‌ی زاویه و فاصله‌ای که نسبت به این تابلو دارند، درباره کجی و راستی و در کل، موقعیت این تابلو اختلاف نظر داشته باشند. مثلا "الف" بگوید تابلو به سمت راست انحراف دارد و "ب" بگوید به سمت چپ. حال می‌پرسیم خلاصه حقیقت کدام است؟ پروتاگوراس می گوید هر دو حقیقت اند. انحراف به راست تابلو از دید "الف" درست است، پس حقیقت است. انحراف به چپ تابلو از دید "ب" درست است، پس آن هم حقیقت است. و در نتیجه هر دو حقیقت اند.

بدیهی ست که حقیقت همزمان نمی‌تواند هم انحراف به راست باشد و هم انحراف به چپ. جهان و انسان بالذات "واقعی" و "رئال" موجودیت دارند. به عبارتی انسان "واقعیت" را "حقیقت" می‌داند. واضح است که آنچه واقع است و نام واقعیت می‌گیرد تنها یک چیز است. حال در این مثال واقعیت کدام است؟ واقعیت آن است که موقعیت تابلو را خط کش و دیگر ابزارهای اندازه گیری تعیین می‌کنند. واقعیت و بالتبع حقیقت آن است که این تابلو در موقعیت (x,y,z) قرار دارد و این واقعیتی ست که فارغ از دیدگاه‌های "الف" و "ب" وجود دارد. واقعیتی ست که حتی در صورت عدم حضور "الف" و "ب" موجودیت دارد و بنابراین حقیقت است.

این سخن پروتاگوراس کاملا درست است که سرنوشت هرکس در داوری‌هایش تاثیر می‌گذارد؛ اما خطا آن‌جا پدید می‌آید که پروتاگوراس از این قسمت دوم، قسمت اول را نتیجه گیری می‌کند؛ و می‌گوید سرنوشت "الف" و "ب" در داوری‌هایشان تاثیر می‌گذارد، بنابراین حقیقت مطلقی وجود ندارد.

به طور خلاصه می توان گفت که حقیقت مطلقا موجودیت دارد و از داوری‌ها منفک است. این خود داوری‌ها هستند که به طور نسبی وجود دارند. حال این داوری‌های نسبی را با تکیه بر واقع‌گرایی و رئالیسم و با کمک خرد جمعی و دست‌یابی به منابع اطلاعاتی قوی‌تر می‌توان به یک داوری مطلق و منطبق بر حقیقت مطلق نزدیک کرد.

 

گرگیاس                                                                                                            Gorgias

 ۴۳۰ سال قبل از میلاد مسیح / یونانی    

    

گرگیاس را متفکر اصلی فرقه عنادیه سوفسطائی می‌دانند. توجه به نظریه‌ی این فیلسوف، کاملا می‌تواند بیانگر علت نام گذاری این فرقه به "عنادیه" باشد.

۱. هیچ چیز وجود ندارد.

۲. حتی اگر چیزی وجود داشته باشد نمی‌توان آن را شناخت.

۳. حتی اگر بتوان آن را شناخت، نمی‌توان این شناخت را به دیگری منتقل کرد.

۴.حتی اگر بتوان این شناخت را منتقل کرد، این شناخت فهمیده نمی‌شود.

ترجیح می‌دهم در جواب گفته‌های این فیلسوف عنادیه و سفسطه‌گر، کلام ابن‌سینا را در این‌جا بیاورم.

و اگر گفتند ما ابدا چیزی را نمی‌فهمیم و نمی‌فهمیم که نمی‌فهمیم و در همه چیزها حتی در وجود خودمان شاکّیم و در شک خودمان نیز شاکّیم و همه اشیا را انکار داریم حتی انکار بر آن‌ها را نیز انکار داریم، شاید از روی عناد زبان‌شان به این حرف‌ها گویا است. پس احتجاج با ایشان ساقط است و امید راه جستن از ایشان نیست. پس چاره ایشان جز این نیست که ایشان را تکلیف به دخول نار کرد، زیرا که نار و لا‌ نار نزدشان یکی است و ایشان را کتک زد زیرا که ألم و لا ألم برایشان یکی است.

به خاطر بی‌فایده و بی معنا بودن این سخنان بهتر است از آن‌ها بگذریم.

 


+ دوستان باید بگم که متن از اون چیزی که فکرش رو می‌کردم طولانی تر شد. به همین خاطر نظرات آرکسیلائوس و آنسیدموس رو تو پست بعدی بررسی می‌کنم.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

پیشنهاد / اسفندماه ۱۳۹۰
چهارشنبه 24 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 16:38 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 11 نظر )

۱. پیشنهاد اول: ببخشید چند روزی نبودم. برای اولین بار رفته بودم جنوب، اردوی راهیان نور، هویزه، طلاییه، شلمچه.

فضای عجیبی بود که در قالب کلمات نمی‌گنجه. خودم اولش اکراه داشتم برم. ولی وقتی پام رو گذاشتم تو خاک شلمچه، جایی که بوی خون چند ده هزار شهید رو می‌شد استشمام کنی، دیگه حالم دست خودم نبود. فقط می‌تونم بگم فضای عجیبی بود. پیشنهاد می‌کنم اگه شرایطش جور شد برای یه بار هم که شده برید این جاها رو با چشم خودتون ببینید.


۲. پیشنهاد دوم: به سه تا کتاب جدید برخورد کردم که خوندنش رو خالی از لطف نمی‌دونم. البته نه تمام کتاب رو. چون خیلی وقت‌گیره.خوندن گزیده‌ای از اون‌ها رو پیشنهاد می‌کنم.


تاریخ فلسفه                                                     نویسنده: ویل دورانت


شناخت از دیدگاه علمی و از دیدگاه قرآن           نویسنده: محمدتقی جعفری


معرفت شناسی در قرآن                                   نویسنده: عبدالله جوادی آملی


۳. پیشنهاد سوم : 

نام ترانه: عروسک

خواننده: ستار

ترانه سرا: اردلان سرفراز

آهنگساز: فریبرز لاچینی

تنظیم کننده: فریبرز لاچینی

دانلود

چاپ این مطلب: کلیک کنید

شناخت
چهارشنبه 10 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 13:10 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 8 نظر )

"شناخت" یا "معرفت شناسی" (Epistemology) ، شاخه‌ای از علوم فلسفی می‌باشد که از دیرباز مورد بحث و مجادله‌ی حکمای مختلف قرار گرفته است. اساس یک مکتب را همین مسأله‌ی شناخت می‌سازد. به عبارتی مادامی که نوع نگاه فرد به مسأله شناخت روشن نشود، رسیدن به حقیقت امری ناممکن ­­می‌نماید.

با نگاهی گذرا به نظرات و اندیشه‌های افراد و مرام‌های برجسته می‌توان چهار گروه زیر را متصور شد:

۱. افرادی که اساسا شناخت را غیرممکن می‌دانند من‌جمله سوفسطائیان.

۲. افرادی که به "ندانم گرایان" و یا "لاادریون" معروفند. این گروه اظهارنظر قطعی را مردود می شمارد. برتراند راسل از متفکران این گروه است.

۳. افرادی که مسأله شناخت را بی‌اهمیت دانسته و روی جنبه‌های عملی تفکرات فلسفی تاکید دارند. به عبارتی این گروه به "فلسفه عملی" معتقدند. جان دیویی چنین تفکری دارد.

۴. افرادی که شناخت را ممکن می‌دانند. از جمله افلاطون و ارسطو.

 

۱. ممکن نبودن شناخت

سوفسطائیان (Sophists) را باید نظریه‌پرداز اصلی این تفکر دانست. سوفیست‌های یونانی قبل از سقراط، چنین تفکری را مطرح کردند که بعدها با جواب‌های سقراط و افلاطون و ارسطو مواجه شدند.

از چهره‌های شاخص این گروه می‌توان به پروتاگوراس، گرگیاس، پیرهون، آرکسیلائوس و آنسیدموس اشاره کرد.


۲. ندانم گرایان  (Agnostics)

بین بسیاری از تفکرات این گروه و گروه اول، می‌توان اشتراکات متعددی یافت. به همین خاطر عده ای "لاادریون" را جزئی از دسته اول می‌دانند.

از چهره‌های شاخص این تفکر می‌توان به برتراند راسل، خیام، ابوالعلاءمعری، دنی دیدرو، کارنئادس، پیرهون و اسپنسر اشاره کرد.


۳. فلاسفه عملی

معتقدان به این فلسفه بر این باورند که باید مسائل معرفت‌شناسی را به کنار گذاشت و به جنبه‌های عملی پرداخت. شاید بتوان دلیل اصلی چنین تفکری را ضعف و انحطاط عمل‌گرایی در دوره‌هایی از تاریخ دانست.

ویلیام جیمز، جان دیویی، هربارت، هومز و چارلزساندرز پیرس از فیلسوفان عملی به شمار می‌روند.


۴. کسانی که شناخت را ممکن می‌دانند

بخش عمده ای از تفکرات معرفت‌شناسی را پیروان این نظریه تشکیل می دهند. بر همین اساس می‌توان تقسیم‌بندی زیر را برای این گروه قائل شد:


الف) شناخت تک مرحله‌ای

۱. شناخت حسی: اصالت دادن به حواس و علم در راه شناخت.

جان لاک، دیوید هیوم، کلودآدرین الوسیوس و کوندیاک چنین نظری دارند.


۲. شناخت عقلی: این دسته، شناخت را تنها در حیطه عقل قبول دارند.

افلاطون، دکارت، جرج برکلی و پلوتینوس قائل به این نوع شناخت‌اند.


۳. شناخت عرفانی (شهودی،دلی) : راه شناخت را مراجعه به درون از طریق تزکیه نفس می‌دانند.

برگسون، بسیاری از حکمای اسلامی (بابا افضل کاشانی،غزالی) ، قرآن، تامس رید و جوسیا رویس چنین دیدگاهی دارند.


ب) شناخت چند مرحله‌ای

بزرگ‌ترین فیلسوفان جهان در این گروه قرار می‌گیرند. آن ها شناخت را دارای مراحل مختلفی می‌دانند.

کانت، هگل، قرآن و بسیاری از فلاسفه اسلامی (ابوریحان،اخوان صفا) ، ارسطو، اسپنسر، ماتریالیسم دیالکتیک (مارکس) ، فرانسیس بیکن، مالبرانش و آوگوسینوس از برجسته‌ترین متفکران این نوع شناخت به حساب می‌آیند.


باید توجه داشت که به طور مطلق و با قطعیت نمی‌توان افراد را در این دسته‌ها محصور کرد. این دسته‌بندی بر اساس تفکر غالب و بارز چهره‌ها و مکتب‌ها صورت گرفته است. به عنوان مثال هیوم را می‌توان هم در دسته شناخت تک‌مرحله ای حسی قرار داد و هم در دسته ندانم‌گراها؛ و یا به طور مثال می‌توان بسیاری از طرفداران ماتریالیسم دیالکتیک را طرفدار فلسفه عملی نیز به شمار آورد. بنابراین در طول بحث به این موضوع دید نسبی توجه داشته باشید.

در ادامه به بررسی تک تک این تفکرات خواهیم‌ پرداخت. در آخر از همه‌ی دوستانی که انتقاد و یا پیشنهادی نسبت به این دسته‌بندی دارند تقاضا می‌کنم راهنمایی بفرمایند.

چاپ این مطلب: کلیک کنید

حاشیه / اسفندماه ۱۳۹۰
سه‌شنبه 2 اسفند‌ماه سال 1390 ساعت 14:39 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 12 نظر )

۱. فردا به امید خدا عازم مشهدم. اگرچه چند روزی خدمتتون نیستم اما کنار بارگاه امام غریب به یادتون هستم.


۲. دیروز تو دانشگاه مناظره‌ی علی مطهری و مهرداد بذرپاش بود. جاتون خالی؛ خیلی چسبید! متن مناظره‌شون رو تو پیوندهای روزانه قرار دادم. خوندنش خالی از لطف نیست؛ اگرچه خبرگزاری‌ها بعضی حرف‌های مطهری رو، مخصوصا اون قسمت‌هایی که درباره رهبری بود، منتشر نکردن!


۳. ایام، ایام انتخاباته. مثل همیشه اولین سوال اینه که آیا باید رای داد یا نه؟ خودم هنوز به یه نتیجه قطعی نرسیدم. اما کفه‌ی ترازوی عقلم بیشتر به سمت رای ندادن سنگینی می‌کنه. وقتی می‌بینم این همه سخت‌گیری و تدابیر امنیتی (نمونه اش همین قطعی ایمیل‌ها) وجود داره و تندروها هرگز خاموش نمی‌شن و از همه مهم‌تر این که اوضاع رو به بهبود نیست، کاملا ناامید می‌شم.اما از طرف دیگه علی مطهری رو خیلی دوست دارم. نمی‌دونم! اما اینو مطمئنم که اگه بخوام رای بدم حتما به علی مطهری رای می‌دم. عماد افروغ هم که نیومده! اما اگه می‌اومد به اونم رای می دادم! البته این نظر شخصی منه ها! انتظار ندارم کسی نظر منو قبول داشته باشه. 


۴. دیروز به یه نکته خیلی اساسی و مهم پی بردم. فهمیدم که اصلی‌ترین تفاوت گروه‌ها و چهره‌های مختلف سیاسی کشور، "مطلق ونسبی نگاه کردن" شونه. بعضی‌ها دوست دارن همه چی رو صفر و یکی ببینن. اونا کلا به رنگی به اسم خاکستری اعتقاد ندارن. به محض این که یه شخصیتی یه رفتار اشتباه داشته باشه، کلا سیاهش می‌کنن. یا مثلا اگه یه آدمی رو (البته اون آدمه فرشته ست ها! آخه عصمت کامل داره!) از نگاه خودشون در اوج بدونن اصلا حاضر نیستن قبول کنن که این بنده خدا هم نقاط سیاهی داره! آخه یکی نیست که بهشون بگه عزیزان من، خاکستری از سفید و مشکی خوش‌رنگ تره!

چاپ این مطلب: کلیک کنید

 
تقویم
اسفند 1396
شیدسچپج
1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29
آمار
بازدیدکنندگان : 47847