X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان
اندیشه بان
جایی برای پاسداری از اندیشه
حاشیه / اردیبهشت ماه ۱۳۹۲
پنج‌شنبه 26 اردیبهشت‌ماه سال 1392 ساعت 18:26 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 14 نظر )

۱. برخلاف خیلی‌ها که به ایرانی بودنشون افتخار می‌کنن، من اصلاً این‌طور نیستم. هیچ دلیلی نمی‌بینم افتخار کنم به ایرانی بودن؛ ایرانی که به‌مرور داره تبدیل می‌شه به سمبل و گلچین و معجونی از همه‌ی بدی‌ها و زشتی‌های فکری و رفتاری. با سرعت سرسام‌آوری داریم به قهقرا می ریم. افتخار به ایرانی بودن و این حرفا همه کشکه! به من چه ربطی داره دو هزار و پونصد سال پیش تو ایران تمدن بوده؟ ارتباط ایرانی بودنِ حافظ و بوعلی و رازی با من چیه دقیقاً؟! چند صد ساله دارن سر ما رو با گذشته‌مون شیره می‌مالن. گذشته هرچی بود گذشت. ایران امروز هم باعث افتخاره؟

 

۲. آهای حضرات حکومتی! به‌جز حفظ نظام، کلاً برنامه‌ی جدی دیگه ای دارین برای کشورداری؟ به‌جز این "اوجب واجبات"تون کلاً برنامه دیگه‌ای هم دارین؟ نمی‌خواین فکری به حال این فضاحت جنسی جامعه بکنین؟ یه نیم‌نگاهی به آمار گسترش ایدز از طریق روابط جنسی بندازین تا بفهمین چه خبره. برنامه‌ای برای ریشه‌کن کردن فساد اقتصادی ندارین؟ نمی‌خواین یه کار اساسی برای حل فقر و اختلاف طبقاتی بکنین؟

اصن بی‌خیال! به همون حفظ نظامتون مشغول باشین که اون دنیا ازتون پرسیدن چی کار کردین بگین جمهوری اسلامی رو حفظ کردیم!

 

۳. تکلیف تون رو مشخص کنید! یا این‌وری باشید یا اون‌وری. یا دیکتاتوری یا دموکراسی. جمهوری اسلامی یعنی دموکراسیِ دیکتاتوری! مگه میشه آخه؟! می‌دونین نتیجه این "مخلوط ناهمگن" چی میشه؟ میشه رد صلاحیت‌های مسخره تو شورای نگهبان، تعطیلی دانشگاه‌ها، تک‌قطبی شدن رسانه‌های کشور و تک‌صدایی کل بدنه حکومت. رأی‌گیری هست، ولی فقط رأی به یه سری افراد خاص. حرف و نقد رسانه‌ای هست، ولی تو یه جهت خاص. حق اعتراض هست، ولی فقط به یه افراد و مسائل خاص.

 به‌قول‌معروف یا روییِ روی باشین یا زنگیِ زنگ! این روش من درآوردیتون به هیچ نتیجه‌ای نمی‌رسه ;)

 

۴. لطفاً بیاین "صاحب" فکر باشیم نه "مقلد"فکر. خودمون مسائل رو تحلیل کنیم. یه تحلیل صد در صد خطا به‌مراتب بهتر از یه فکر تقلیدیه! چرا تا یه صدا از بالا میاد همه همون رو تکرار می‌کنیم؟! مثلاً یه نمونه خیلی بارزش آقای رئیس جمهوره. چند سال پیش یه صدا از بالا اومد که این آقا خیلی خوبه. خیلی کارش درسته. بعد کل جامعه شدن طرفدارش. حالا چند وقتیه اون صدا بالاییه میگه این آقا اولاش خوب بوده خدماتی کرده ولی الان دیگه خوب نیست! بعد حالا کل جامعه هم داره همین رو تکرار می کنه.

"ایران کوفه‌ی تاریخ است". این جمله‌ایه که من همیشه می‌گم. چرا ما باید فقط "بلندگو"ی حضرات حکومتی باشیم؟ چرا نباید خودمون صاحبفکر باشیم؟

به نظر من کسانی که چهار سال قبل، از احمدی‌نژاد و به خاطر اون تبلیغات مثبتی که براش شده بود، حمایت کردن حتی حق یک درصد اعتراض رو ندارن. این سلب حق اعتراضشون، سوای محکومیت و گنهکاریشونه که باید به خاطرش اون دنیا جواب بدن.

چطور چهار سال پیش چشماتون رو بسته بودین و فضاحت کارهای این آقا رو نمی دیدین؟ حالا تازه که یه مقدار با حضرت آقا درگیری پیدا کرده، چشماتون باز شده؟ بهترین کار برای شما سکوته. اعتراضتون وارد نیست!

 

۵؛ یعنی واقعاً تموم کردن یه سری سرفصل و امتحان گیری استاد و پاس کردن اون درس توسط دانشجو، هدف دانشگاه‌های ماست؟ هست یا نیست؟ اگه هست که واقعاً متأسفم. اگر هم نیست، پس این‌که یه استاد میاد تو یه ساعت، صد صفحه از یه درس تخصصی رو درس می‌ده چه معنی‌ای می‌ده آخه؟!

 

۶. این پست همه‌اش شد اعتراض! ولی اعتراضم منطقیه. نباید اسم تندروی روش بذارید. چون حرفام با دلیله! اگر نظر مخالف دارین دلایلتون رو بگین تا بحث کنیم.

فقط حیف که ایام امتحاناته و وقت زیادی واسه این کارا نیست!

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

حاشیه / فروردین‌ماه ۱۳۹۲
جمعه 23 فروردین‌ماه سال 1392 ساعت 13:29 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 6 نظر )

۱. تعطیلات عید گذشت. واسه خیلی‌ها، سریع؛ واسه بعضی‌ها آروم؛ اما به‌هرحال یک فرصت تقریباً بیست روزه رو پشت سر گذاشتیم. فرصتی که می‌شد توش انرژی خوبی به دست بیاریم واسه ادامه‌ی یک فصل شلوغ و سنگین. امیدوارم این انرژی رو به دست آورده باشیم.

 

۲. بیماری دیکتاتوری تو این کشور، داره روز به روز بیشتر علائم خودشو نشون می ده. یه نوع دیکتاتوری اسلامی.

شاید دیکتاتوری به نظر ما یه روش غلط حکومت‌داری باشه؛ اما می دونید، خیلی‌ها هم هستن که  موافق دیکتاتوری و مخالف دموکراسی هستن؛ که البته برای نظرشون دلایلی هم دارن. مثال‌های تاریخی هم می‌آرن. مثلاً هیتلر که یک دیکتاتور به‌تمام‌معنا بود تونست آلمان رو به چنان پیشرفتی برسونه که در حال حاضر پیشرفته‌ترین کشور دنیا باشه. الآن هم که من دارم می‌گم تو ایران فضا داره به سمت دیکتاتوری پیش می‌ره، توهینی نکردم. بلکه این فقط یک توصیفه؛ و البته یک واقعیت.

ازجمله نشونه هایی که تو این ایام بهش برخوردم، دستور تعطیلی دانشگاه‌ها تو یه بازه‌ی دو هفته‌ای قبل و بعد انتخاباته. تو روزهای قبل و بعد انتخابات دانشگاه‌ها باید خالی از دانشجو باشه. جالبه. نه؟ حالا یه بار دیگه جمله‌ی اولم رو بخونید ببینید درست می‌گم یا نه.

 

۳. چند جمله‌ای از دست‌نوشته‌های شهید چمران که با خوندنشون رفتم تو یه فضای دیگه:

چه زیباست در راه معشوق، تحمل درد و رنج کردن، زیر سنگ‌های آسیاب حیات خرد شدن، در دریای غم فرورفتن، به خاطر حق متهم شدن و نفرین و لعنت شنیدن و از همه‌جا رانده و از همه‌کس مطرود شدن.

چه زیباست شمع شدن و سوختن و راه را روشن کردن و کفر و جهل را به مبارزه طلبیدن و هیولای ظلمت را به زانو درآوردن و وجود خود را شرط اساسی برای پیروزی نور بر ظلمت کردن.

چه زیباست مرگ را در آغوش کشیدن و به ملاقات خدا شتافتن و بر همه مظاهر وجود مسلط شدن و بر همه عالم و قوانین دنیا حکومت کردن و جبر تاریخ را به خاک کشیدن و مسیر تاریخ را دگرگون کردن و شیطان قوی‌پنجه و سخت‌جان را شکست دادن و زیبایی انسان را در بزرگ‌ترین تجلی تکاملی خود نشان دادن.

 

۴. تو سخت‌ترین شرایط هم می‌شه متوقف نشد و رشد کرد. فقط کافیه به خودمون مسلط باشیم و خیلی حساب‌شده بهترین تصمیمو بگیریم و بهترین کارو بکنیم.

 

۵. تصمیم گرفتم تو سال جدید حتماً بخشی از وقتم رو، ولو کوتاه، مستقلاً به معنویت اختصاص بدم... کاری که چند وقتیه فراموشش کردم و الآن دارم نتایج بدش رو می‌بینم.

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

پیشنهاد / اسفندماه ۱۳۹۱
جمعه 18 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 15:56 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 9 نظر )

۱. اولین و مهم‌ترین پیشنهاد این ماهم آینه که برای خودمون یه کارنامه درست کنیم از سالی که گذروندیم. فکر کنیم و بنویسیم موفقیت‌هایی رو که تو این سال به دست آوردیم. شکست‌هایی رو که تجربه کردیم. آدم‌های جدیدی که وارد دنیامون شدن. آدمایی که از دنیامون رفتن. جاهای مهمی که رفتیم. کارهای مهمی که انجام دادیم. کتاب‌ها یا فیلم‌ها و کلاً چیزایی که از ته دل ازشون لذت بردیم و برامون مفید بودن. کارهای جدیدی که شروع کردیم؛ کارهایی که تونستیم به‌خوبی تمومشون کنیم. کارهای ناتموم مون. کارهای مثبت و پیشرفت هامون تو زمینه‌های دینی و اعتقادی. جهت‌گیری و تغییرات فکری مون. گناهایی که مرتکب شدیم. کارهای خیری که انجام دادیم. فعالیت‌های اقتصادی‌ای که انجام دادیم؛ و خیلی چیزای دیگه. وقت بذاریم. فکر کنیم و بنویسیمشون. واقعاً میگم ارزش وقت گذاشتن رو داره. وقتی‌که همه این‌ها رو نوشتیم، خودمون منصفانه کارنامه مون رو نگاه کنیم و ببینیم آیا سال ۹۱ رو باید جزو سال‌های خوب و غنی عمرمون قرار بدیم یا جزو سال‌های عادی و یکنواخت و یا جزو سال‌های بد و کم‌ارزش.

 

۲. پیشنهاد دومم خوندن زندگی‌نامه و شرح‌حال شخصیت‌های بزرگه. آدم وقتی زندگی‌نامه می خونه عمیقاً عبارت "تاریخ تکرار می‌شود" رو درک می کنه. من خودم زندگی‌نامه‌ی ولتر، فیلسوف، ادیب و  ریاضیدان فرانسوی قرن هجدهم رو خوندم و واقعاً لذت بردم. خیلی جاها احساس کردم که زندگی ولتر برام آشناست. انگار "اتفاقات زندگی" از گذشته تا حالا هیچ فرقی نکرده و این  فقط چهره‌ی آدمایی که این اتفاقات رو تجربه می کنه که عوض شده!

 

۳. پیشنهاد سوم آینه که هر شب یه "چک‌لیست" تهیه کنیم از کارهایی که قراره روز بعد انجام بدیم. البته می دونم خیلی هاتون انجام می دین این کارو؛ اما به امثال خودم میگم که داشتن یه چک‌لیست روزانه می تونه بازده و مفید بودن زندگی مون رو خیلی افزایش بده.

 

۴. آخرین پیشنهادم هم اینه که از همین اول برای این بیست و خرده‌ای روز تعطیلات عید به برنامه‌ریزی داشته باشیم که وقتی عید تموم شد حسرت لحظه‌های ازدست‌رفته‌مون رو نخوریم.

 

۵. نام ترانه: ستاره‌ی دنباله‌دار

خواننده: ابی

ترانه‌سرا: اردلان سرفراز

آهنگساز: فرید زلاند

تنظیم‌کننده: فرید زلاند

دانلود آهنگ ستاره‌ی دنباله‌دار

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

حاشیه / اسفندماه ۱۳۹۱
دوشنبه 14 اسفند‌ماه سال 1391 ساعت 13:04 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 6 نظر )

۱. دو ماه پیش بود که تو حاشیه‌ی دی ماه از وابستگی و علاقه م به دنیای مجازی نوشتم و گفتم که دل کندن از اون برام تقریباً غیرممکن شده؛ اما نمی‌دونم تو این دو ماه چه اتفاقات و تغییراتی رخ داده که باعث شده علاقه م به نت و این دنیای متن و نوشته خیلی کمرنگ بشه و جذابیت هاش پیشم رنگ ببازه. لذتِ بودن تو فضای مجازی برای من تا حالا یه سیر صعودی نزولی داشته. احساس می‌کنم سیر صعودی ش به آخر رسیده و الان در حال نزوله. دقت که می‌کنم می‌بینم خسته شدم از بس حرفامو "نوشتم". برای نشون دادن غم هام و گریه هام، شادی هام و خنده هام راهی نداشتم جز تغییر فونت و سایز و نگارش کلماتم... 

در یک کلام دنیای مجازی با تمام زیبایی‌ها و جذابیت هاش برام کم ارزش شده... 

  

۲. آخرین ماه سال می‌تونه بهمون یه انرژی مضاعف بده؛ اگر این طور فکر کنیم که این روزها، آخرین روزهاییه که فرصت داریم کارهای ناتموم سالمون رو انجام بدیم و کارنامه‌ی امسالمون رو غنی‌تر کنیم

 

۳. چقد لذت می‌برم از صحنه‌ای که گربه م میره کنار گل نرگس باغچه‌ی حیاطمون و با دستش گل رو جلو میاره و بوش می کنه. عشق به زیبایی تو ذات این دنیا تزریق شده. هر وقت این صحنه رو می‌بینم اولین چیزی که به ذهنم می‌رسه این جمله‌ی لطیفه "فتبارک الله احسن الخالقین" .

 

۴. "اللهم اشغل الظالمین بالظالمین". حال و روز سیاست امروز ایران در یک جمله

  

۵. قبول دارید که این "شاد بودنه" که دلیل می‌خواد و نه "ناراحت بودن" ؟

 

۶. بی‌نهایت سپاس از همه رفقایی که فراموشم نکردن و با حرفای قشنگشون بهم انرژی دادن

به این بی نهایت سپاس، بی نهایت معذرت رو هم اضافه می‌کنم بابت نبودنم. ببخشید...

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

شکاکان؛ ندانم گرایان / قسمت چهارم
دوشنبه 9 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 13:51 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 4 نظر )

پیرهون، شکاک یونانی، در حدود سیصد سال قبل از میلاد مسیح می‌زیسته است و می‌توان او را از چهره‌های برجسته و به‌نوعی بنیان‌گذار "ندانم گرایی" دانست. همان‌طور که گفتیم افکار و نظرات او را در سه بخش عمده می‌توان طبقه‌بندی کرد. بخش اول را که مربوط به رابطه‌ی بین ذهن و عین بود، بررسی کردیم و دیدیم که بین ذهن و عین، درون و بیرون، ارتباط وجود دارد.

بخش دوم سخنان پیرهون مربوط به بحث خطا در مسیر شناخت است.

پیرهون می‌گوید ابزارهای شناخت انسان، یکی حس است و یکی عقل. حس خطا می‌کند. عقل هم دچار خطا می‌شود؛ بنابراین نه حس و نه عقل قابل‌اعتماد نیستند؛ بنابراین با تکیه بر هیچ‌کدام از آن‌ها نمی‌توان به شناخت و علم دست پیدا کرد.

در اینجا خوب است دسته‌بندی دیگری (افزون بر دسته‌بندی‌های پست اول شکاکان) برای شکاکیت و شکاکان صورت بدهیم.

شکاکیت را می‌توان ازنقطه‌نظری به سه دسته تقسیم کرد:

الف) شکاکیت از راه استدلال (شکاکیت استدلالی)

ب) شکاکیت از راه استفهام (شکاکیت سؤالی)

ج) شکاکیت از راه طرز تلقی (شکاکیت مزاجی)


الف) شکاکیت استدلالی

شکاک استدلالی، شکاکی است که برای شک خود استدلال می‌آورد. او برای اثبات شک خود دلیل‌هایی می‌آورد و درنهایت از طریق این دلیل‌ها به ناممکن بودن شناخت و لزوم شک گرایی رأی می‌دهد.

ب) شکاکیت سؤالی

این شکاک، به‌تنهایی و به‌خودی‌خود نظری ندارد. بلکه کار او طرح سؤال و شک در نظریات دیگران است. به عبارتی این شکاک با رد استدلال‌های دیگران می‌خواهد درنهایت به ناممکن بودن شناخت برسد. مثلاً فردی استدلال "الف" را می‌آورد و شکاک آن  را رد می‌کند. فرد استدلال "الف" را به استدلال "ب" تصحیح می‌کند و شکاک دوباره آن را نیز رد می‌کند و این فرایند تا جایی ادامه می‌یابد که فرد دلیل دیگری نداشته باشد و مجبور شود به ناممکن بودن شناخت اعتراف کند.

بدیهی ست که این دسته‌ی شکاکان را نمی‌توان به‌طور مستقل مطالعه کرد. چراکه وجود آن‌ها بسته به وجود "استدلال کننده‌ها" است.

ج) شکاکیت مزاجی

این نوع شکاکیت را می‌توان به‌نوعی وسواس و مشکل روانی دانست. شکاک مزاجی برای شک خود نه دلیل می‌آورد و نه از استدلال دیگران ایراد می‌گیرد. بلکه او "مزاجاً" شکاک است و معتقد است افراد قائل به شناخت بدون دلایل کافی به شناخت رسیده‌اند. او نگاهی بسیار سخت گیرانه و جزمی به مسئله‌ی شناخت دارد و شک جزئی از شخصیت او شده است.

افلاطون میان "باور" و "شناخت" تفاوت قائل می‌شود. توجه به این نظر افلاطون می‌تواند بسیار رهنمون باشد."باور" درجه‌ای به‌مراتب ضعیف‌تر از "شناخت" دارد. باورها ازآنجایی‌که پایه‌ی محکمی ندارند، شک پذیرند و اصلاً شک در باورها به‌طور مقطعی حتی می‌تواند مفید باشد؛ اما شناخت مبتنی بر اصول محکمی ست و به‌راحتی شک در آن نفوذ نمی‌کند شکاک مزاجی باید توجه داشته باشد که اگرچه در باورها می‌توان شک کرد اما شناخت‌هایی محکم وجود دارند که در آن‌ها نمی‌توان به‌راحتی شک کرد.

در مطلب بعدی بیشتر به گستره‌ی نفوذ شک خواهیم پرداخت.

 

با توجه به دسته‌بندی بالا، پیرهون را می‌توان سوفیستی (سوفیست در مقابل فیلسوف قرار دارد) دانست که در دسته‌ی اول جای می‌گیرد. پیرهون شکاکی ست مطلق‌گرا و استدلالی. پاسخ اندیشمندان تاریخ به این شکاکان بسیار جالب است. آن‌ها از شکاک می‌پرسند تو که در همه‌چیز شک داری آیا در شک خودت هم شک داری؟ به عبارتی آیا مطمئنی که شک داری یا خیر؟ اگر شکاک بگوید خیر؛ در هر چیز شک داشته باشم، در شک خودم دیگر شک ندارم؛ آنگاه لاجرم شکاک حکم نقض نظر خود را صادر کرده است. چراکه همین "نظر قطعی دادن" ناقض نتیجه‌گیری او مبنی بر ناممکن بودن شناخت و رسیدن به حقیقت است؛ و حال اگر شکاک بگوید در شک خودم هم شک دارم، باید گفت که او به مغلطه و بیماری دچار است! چنین استدلالی را در کلام ابوعلی سینا می‌بینیم.

به قول آیت‌الله مصباح یزدی "شکاکیت با طرح استدلال، مدعای خود را مبتنی بر شکاکیت مطلق نقض کرده و به تعبیری شکاکیت، خود گرفتار انتحار به دست خویش است.".

پیرهون در یکی از دلایل خود در رد امکان شناخت به "خطاهای شناخت" اشاره می‌کند و از طریق مطرح کردن "خطاپذیری شناخت" به "ناممکن بودن شناخت" می‌رسد. حال با توجه به مجموع گفته‌های بالا باید از پیرهون پرسید آیا مطمئنی که حس و عقلت در مواردی دچار خطا شده‌اند؟ مثلاً آیا مطمئنی که رنگ حقیقی جسمی را در شرایطی اشتباه تشخیص داده‌ای؟ مسلماً او پاسخ خواهد داد که بله. وجود خطا را انکار نمی‌کنم و می‌دانم که اشتباه کرده‌ام؛ و بدین گونه بدون درنگ خواهیم گفت که تو حکم به حقیقتی کرده‌ای (اینکه اشتباه کرده‌ام)؛ بنابراین نظر تو مبنی بر ناممکن بودن شناخت، رد می‌شود.

با کمی دقت متوجه خواهیم شد که اساساً خطا به‌تنهایی وجود ندارد. بلکه در صورت وجود حقیقت و یقین است که خطا هم پدید می‌آید. تا زمانی که حقیقتی وجود نداشته باشد، خطا هم وجود نخواهد داشت. چراکه خطا به معنای اشتباه در نمود حقیقت و درک آن می‌باشد و مسلم است که بدون وجود حقیقت، خطایی هم وجود نخواهد داشت.

پیرهون و شکاکان هم‌فکر او، با طرح استدلال خطاپذیری شناخت و ناممکن بودن رسیدن به حقیقت (شناخت)، ناخودآگاه به حقایقی اعتراف کرده‌اند و در پس گفته‌های آن‌ها می‌توان یقینشان به مواردی را پیدا کرد. یقین به وجود خطا در حس و عقل؛ یقین به واقعیت خارجی و نپذیرفتن معرفت منطبق بر آن؛ یقین به صور ذهنی؛ یقین به وجود خطاکننده و مواردی از این قبیل؛ و همه‌ی این یقین‌ها تیری ست بر پیکرهای خود آن‌ها.

به قولی در یک مثال خلاصه و کوتاه می‌توان گفت شکاک استدلالی کسی است که می‌گوید چیزی نمی‌شنوم؛ و هنگامی‌که از او می‌پرسیم مطمئنی چیزی نمی‌شنوی؛ می‌گوید آری چیزی نمی‌شنوم!

سخن شکاکانی نظیر پیرهون درباره‌ی وجود خطا، قابل‌انکار نیست؛ اما مشکل آنجا پدید می‌آید که آن‌ها می‌خواهند از "وجود خطا"،"ناممکن بودن شناخت" را نتیجه بگیرند و به عبارتی وجود خطا و اشتباه در "بعضی ادراکات" را به "کل ادراکات" تعمیم دهند. همان‌طور که بارها اشاره شد، با معیاری به نام "منطق" می‌توان ادراکات درست را از خطا تشخیص داد. همچنین با استفاده از ابزارهایی چون خرد جمعی و نیز با افزودن دقت بیشتر به ابزارهای شناخت، می‌توان به شناخت قطعی و مسلم نزدیک شد.

 

در پست بعدی شکاکان، مطالبی تکمیل‌کننده در این بحث خواهیم داشت و بیشتر به دامنه و گستره‌ی شک گرایی خواهیم پرداخت.

 


 

+ برای تهیه‌ی مطلب بالا علاوه بر منابع قبلی، از کتاب "آموزش فلسفه" نوشته‌ی آیت‌الله مصباح یزدی و همچنین سایت "پژوهشکده‌ی باقرالعلوم" کمک گرفته‌ام.

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

شکاکان؛ ندانم‌گرایان / قسمت سوم
یکشنبه 1 بهمن‌ماه سال 1391 ساعت 14:26 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 0 نظر )

مسئله‌ی شناخت، مسئله‌ای ست که باید قبل از ایجاد هر بنیان فکری موردتوجه قرار گیرد. نظرات مختلف درباره‌ی «امکان شناخت» و «راه‌های شناخت» به مذهب‌ها و مسلک‌های مختلف منجر می‌شود. بنابراین توجه به آن، ضرورتی اجتناب‌ناپذیر است.

همان‌طور که چندین بار اشاره شد، چهار دسته‌ی فکری عمده درباره‌ی این مسئله وجود دارد. دسته‌ی اول کسانی هستند که شناخت را اساساً غیرممکن می‌دانند. سوفسطائیان یونان باستان من‌جمله پروتاگوراس و آنسیدموس در این دسته قرار می‌گیرند.

دسته‌ی دوم شامل شکاکان و ندانم گرایان است که می‌توان آن‌ها را به‌نوعی جزئی از همان دسته‌ی اول دانست. پیرهون، دنی دیدرو، اسپنسر و راسل چهره‌های شاخص این تفکر می‌باشند.

دسته‌ی سوم فلاسفه‌ی عملی هستند که صرفاً عمل و کار را، بدون توجه به مسئله‌ی شناخت، اصل می‌دانند. ویلیام جیمز و جان دیویی از معروف‌ترین افراد این گروه فکری می‌باشند.

و درنهایت دسته‌ی چهارم، کسانی هستند که شناخت را ممکن و حائز اهمیت می‌دانند. که البته خود به دسته‌های جزئی‌تری تقسیم می‌شوند. بزرگ‌ترین فلاسفه‌ی تاریخ در این دسته قرار می‌گیرند. ارسطو، افلاطون، دیوید هیوم، دکارت، فلاسفه‌ی اسلامی، کانت، مارکس، هگل و بسیاری دیگر از بزرگان اندیشه این گروه را تشکیل می‌دهند.

ما تاکنون دسته‌ی اول را به‌طور کامل و دسته‌ی دوم را تا حدودی بررسی کرده‌ایم.

دسته‌ی اول، یعنی سوفسطائیان بر این باورند که چون انسان نمی‌تواند به شناخت پدیده‌ها برسد بنابراین نباید خود را درگیر شناختن و حقیقت‌یابی پدیده‌های اطرافش بکند. چراکه آن تلاشی ست بیهوده و ناکام. آن‌ها در بیان علت ناممکن بودن شناخت، دلایلی چون نسبی بودن حقیقت و نسبی بودن شناخت و وجود خطا در مسیر شناخت را عنوان می‌کنند. که ما در بخش سوفسطائیان نظرات آن‌ها را به‌تفصیل بررسی کردیم و دیدیم که حقیقت امری ست مطلق و شناخت ما و شرایط مکانی و زمانی روی آن بی‌تأثیر است. حال‌آنکه شناخت امری ست نسبی. اما در هر حال از "نسبی بودن" شناخت، نمی‌توان "ناممکن بودن" یا "نادرست" بودن آن را نتیجه گرفت. اگر پروسه‌ی شناخت در مسیری درست و با حداقل خطا صورت گیرد، می‌تواند به حقیقت مطلق برسد.

دسته‌ی دوم را می‌توان به‌نوعی فرقه‌ای از همان دسته‌ی اول دانست. شکاکان و ندانم گرایان تا حدودی مطلقیت سوفسطائیان را به کنار گذاشته‌اند و با دیدی شکاکانه و غیرقطعی روی آورده‌اند. شاید بتوان مؤسس این فرقه را پیرهون یونانی دانست. سقراط، افلاطون و ارسطو فیلسوفانی بودند که در مقابل سوفسطائی‌ها و شکاکان ایستادند و جواب‌هایی محکم به آن‌ها دادند و به همین خاطر تا صدها سال شک گرایی را از متن جامعه زدودند؛ اما در حدود پانصد سال قبل و در قرن شانزدهم میلادی با ظهور شک گرایان جدید، این تفکر دوباره جان گرفت و هم‌اکنون نیز در دنیای امروز، تفکری نسبتاً پرطرفدار است.

با بررسی سخنان پیرهون می‌فهمیم که اساس نظرات او، سه بخش دارد. یک؛ نبود رابطه میان ذهن و عین، درون و بیرون و نیز نسبی بودن ادراکات و نبود قدرت تشخیص صحت آن‌ها. دو؛ خطاپذیری‌های مسیر شناخت و سه؛ نتیجه و بازخورد بیرونی و عملی حاصل از شک گرایی.

قسمت اول حرف پیرهون را این‌گونه جواب دادیم که ذهن و عین در ارتباط با یکدیگرند و علم اساساً به معلوم و کشف به مکشوف تعلق می‌گیرد. خوب است اکنون دوباره سؤال پست قبل را تکرار کنیم که آیا می‌شود در ذهن چیزی ساخت، بدون آن‌که از عالم بیرون کمک گرفت؟

درباره‌ی نسبی بودن ادراکات و نبود قدرت تشخیص صحت آن‌ها نیز گفتیم که نسبی بودن هم‌ارز با نادرست بودن نبوده و با معیارهایی نظیر «منطق» می‌توان صحت ادراکات را بررسی کرد.

بخش بعدی نظرات پیرهون یونانی مربوط می‌شود به خطاهای مسیر شناخت که در مطلب بعدی به آن خواهیم پرداخت.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

حاشیه / دی‌ماه ۱۳۹۱
جمعه 1 دی‌ماه سال 1391 ساعت 12:35 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 6 نظر )

۱. امروز داشتم لینکای وبلاگو نگاه می‌کردم که دلم گرفت. خیلی‌ها دیگه نمی‌نویسن. خیلی‌ها هم علاوه بر این‌که نمی‌نویسن، کلا هم نیستن! می‌دونید تو این دو سال وبلاگ‌نویسی تونسته بودم اینجا دنیای امن و زیبایی واسه خودم بسازم. یه آلونک مجازی که بتونه پناهگاه‌ام باشه. جایی باشه که گوش‌هاش حوصله شنیدن حرفامو داشته باشه.به زندگیم که نگاه می‌کنم،کاملا درک می‌کنم نقش پررنگ این فضای مجازی رو. جایی که خیلی از اخلاق‌ها و رفتارها و افکارم در اون شکل گرفته. فاصله‌هایی که تو این فضا نسبت به فضای واقعی وجود داره، باعث شده بتونم با آرامش و امنیت بیشتری حرفامو بزنم. تو این فضا تونستم با کلی آدمای بامعرفت و خوش‌فکر آشنا بشم. خلاصه این که همه‌ی این‌ها دست به دست هم داده تا من به این آلونک وابسته بشم.

خیلی وقتا شده که اون‌قدر دلم پر بوده که می‌خواستم قید همه چی رو بزنم. حتی قید این وبلاگ و فضای مجازی رو. اما باز بعد مدتی دیدم که برای دل کندن از اینجا خیلی دیر شده. من و این دنیای غیرواقعی، دیگه جزئی از هم شدیم و دیدم که واقعا محاله بریدن از اینجا.

تو این‌جا خیلی آدما رو پیدا کردم که حرفمو می‌فهمن.درکم می‌کنن.اگه بخوام گریه کنم، پا به پام گریه می‌کنن. وقتی که می‌خوام بخندم، پا به پام می‌خندن.خلاصه‌ش این‌که رفقا!دمتون گرم. یه عالمه ممنون از این‌که همیشه همرام بودین و فراموشم نکردین. از اون رفیقایی هم که رفتن، صمیمانه خواهش می‌کنم که برگردن. نبودن هرکدوم از شماها ناراحتم می‌کنه. امیدوارم که همیشه باشید...


۲. تو این ایام دارم یه تجربه‌ی جدیدی می کنم تو زندگیم. یه تجربه‌ی تلخ و سنگین که تلخیش به قدریه که تمام گذشته و حال‌ام رو پوشونده. به قول سیاوش قمیشی "دردم از اینه که عمری خودمو نشناخته بودم" .

اتفاقاتی افتاده که مثل یه سد جلوی رفتنمو گرفته. مانع پیشرفتم شده. تمام ذهنم رو داره مثل یه خوره از بین می‌بره.

این روزا چقد خوب می فهمم این جمله ی حضرت امیر رو که ترک گناه از توبه آسان تر است...


۳. یه شب که برگشتم خونه دیدم گربه‌مون دستش شکسته و لنگ می‌زنه. نمی‌دونید چقدر ناراحت شدم. آخه من این گربه رو از خیلی آدما بیشتر دوست دارم!

وقتی نگاش می‌کنم که لنگان لنگان می‌آد و برام لوس‌بازی درمی‌آره یه عالمه غم ته دلم جمع میشه :(


۴. اگرچه از همه جا صدای نابودی و پایان و رفتن و از این جور چیزا می‌آد، اما یه صدای غریبی ته دلم بهم می‌گه بمون مرد! بمون و بساز. بمون و به رخ همه بکش بودنت رو. محکم بودنت رو...


چاپ این مطلب: کلیک کنید

پیشنهاد / آذرماه ۱۳۹۱
شنبه 25 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 20:15 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 12 نظر )

۱. نام ترانه: آلونک

خواننده: شاهرخ

ترانه سرا: شهرام وفایی

آهنگساز: محمد شمس

تنظیم کننده: محمد شمس

لینک دانلود


۲. نام ترانه: پرواز

خواننده: سیاوش قمیشی

ترانه سرا: شایان جعفرنژاد

آهنگساز: سیاوش قمیشی

تنظیم کننده: خشایار احمدیه

لینک دانلود


چاپ این مطلب: کلیک کنید

گم‌شده
جمعه 10 آذر‌ماه سال 1391 ساعت 11:59 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 7 نظر )

شب‌هنگام است و هوا تاریک و سرد. باد وحشی سیلی‌های خود را محکم بر سر و صورتم می‌زند و شکنجه‌ام می‌کند. قدم می‌زنم در کوچه‌ها. تنهای تنها...

تنم؛ می‌کشانم تن خسته و نیمه‌جانم را در این کوچه‌پس‌کوچه‌ها. نای رفتن ندارم.

فکرم؛ فکرم لحظه‌ای آرام نمی‌نشیند. چون اسب سرکش و چموشی بر در و دیوار مغزم می‌تازد و آن را تا مرز نابودی می‌کشاند.

روحم؛ روحم چنان غبارآلود شده که دیگر حتی نمی‌تواند فرق میان سیاهی و سپیدی را دریابد. می‌ترسم این غبارها آخر کورش کند.

قدم‌به‌قدم بیشتر در دل تاریکی و خستگی فرومی‌روم و بیشتر به سکوت اجازه‌ی جولان در تار و پودم را می‌دهم...

ناگه آوایی شیرین، سکوتم را می‌پوشاند. صدای زیبا و دل‌نشینی ست 

"حسین آرام جانم...حسین روح و روانم..."

یک لحظه تمام خستگی‌ها و تباهی‌ها را از یاد می‌برم. تمام وجودم یکپارچه شعر را زمزمه می‌کند. آه که چقدر دلم برای محرم تنگ شده است.

هزار امید می‌بندم به این ماه و به صاحب آن. دوای دردهای بی‌شمارم را پناه بردن به آغوش کسی می‌بینم که چون کوه محکم است و چون مادر مهربان! چه آرزوی شیرینی ست حتی لحظه‌ای گم‌شدن در آغوش او. گریستن بر شانه‌های او. تنها خیالش هم برایم کافی ست تا از تن نیمه‌جانم کوهی بسازم برای تحمل درد.

خدایا شکرت که هرسال با محرم و رمضانت، به یادم می‌آوری گمشده‌هایم را. گمشده‌هایی که دیگر فراموششان کرده‌ام. آوای حسین، دوباره به یادم می‌اندازد گریه و زاری و توبه و معنویت را. به یادم می‌آورد که چقدر غرق این بازی شده‌ام و چه ارزش‌هایی را باخته‌ام. معنویت و آرامش مدت‌هاست که از سرزمین دل من کوچ کرده‌اند.

عهد می‌بندم با خود تا در این ماه عزیز آن‌قدر اشک بریزم و آن‌قدر دل خود را بسوزانم تا خدایم را دریابم. تا دست مهربانش را بالای سرم حس کنم. مهم نیست فاصله‌ی من با او چقدر است. مهم اراده‌ای ست که در من شعله گرفته.

روزهای عزاداری فرامی‌رسد. بندهای کفشم را محکم‌تر می‌بندم. عزم سفر می‌کنم. می‌خواهم بروم که صدایی شیطانی مرا بازمی‌دارد از رفتن. اندکی درنگ می‌کنم تا شرّش را کم کنم. بدجور آزارم می‌دهد.

"آب را بر حسین نبسته بودند. حسین تشنه نبود. حسین برای مال دنیا جنگید. جنگ حسین با یزید بر سر دختری زیباروی بود..."

بس است دیگر! صدای منحوستان پرده‌های گوشم را دریده. ببرّید زبان گزنده و وحشی‌تان را. چه می‌گویید؟ این چه نارواهایی ست که به این ابَرمرد تاریخ نسبت می‌دهید؟!

بغضی سنگین راه نفسم را می‌بندد. می‌بینم غیرت و شرافت را که زیر دست و پای این حرامیان لگدمال می‌شود. این صدای نحس، توان رفتنم را گرفته. چنان ضربه خوردم از این بی‌شرافتی که دیگر نای بلند شدن ندارم.

اندکی صبر می‌کنم و توانم را دوباره بازمی‌یابم. راه می‌افتم و می‌روم. چند قدمی بیشتر نرفته‌ام که دوباره صدایی مزاحمم می‌شود. این بار صدا، نه صدای دشمنان، که صدای حماقت و ریای دوستان است. صدای طبل‌هایی عظیم است که صدای بلندشان به خاطر پوکی و پوچی درونشان است. چه شباهت عجیبی ست میان طبل و یاران طبل! هر دو صدایشان بلند است و درونشان پوک! صدای عربده‌ها و نعره‌هایی را می‌شنوم که ذره‌ای رنگ حقیقت و راستی ندارند. همه‌ی شان ظاهرسازی‌های مضحکی ست که تنها برای جلب‌توجه نمایان می‌شود. من می‌شناسم آن پسران زنجیرزن را! می‌شناسم آن دخترها و زنانی را که پا به پای دسته‌ی عزاداری مولا می‌روند. می‌شناسم آن مردی را که پیشانی‌اش پینه‌بسته و گل به سر دارد. آن‌ها را می‌شناسم. اما آنان اینجا چه می‌کنند؟! مگر همین‌ها نبودند که "زندگی با ذلت"شان را هرگز با "مرگ با عزت" عوض نمی‌کردند؟ پس چرا برای حسینی سینه می‌زنند و گریه می‌کنند که عزیز مرد؟!

و دوباره فرومی‌ریزم...

حماقت‌ها و دورویی‌های دوست، در کنار مغلطه‌ها و وسوسه‌های دشمن مرا از رفتن بازمی‌دارد. زمان زیادی طول می‌کشد تا دوباره به خود بیایم. انگار سال‌هاست در بی‌هوشی به سر می‌برم.

برای بار آخر عزم رفتن می‌کنم. آخر من نیاز دارم به این ماه و عزایش. هزاران امید بسته‌ام به مولایم تا دردهای بی‌درمانم را شفا دهد. نمی‌خواهم به خاطر مشتی حرامی و نادان این فرصت را ازخود بگیرم. خدایا شر این اهریمنان را از من دور کن...

وارد مجلس می‌شوم. هوا گرفته است. ریا و حماقت چنان فضا را پر کرده که حتی مجال نفس کشیدن را از من می‌گیرد. آرام نگاه می‌کنم. می‌بینم "میان‌داران"ی را که لباس از تن بیرون کرده‌اند و صداهای نکره‌ی شان را بلند. چنان پای بر زمین می‌کوبند که فکر می‌کنی زلزله آمده. بر جای بلندی هم ایستاده‌اند. به مردمِ سینه‌زن می‌نگرم. همه چشم به این موجودات غریب دوخته‌اند و تمام توجهشان به آن‌هاست. توجهی که باید به‌سوی حسین باشد.

مرا به یاد رقاصان می‌اندازند. مداح می‌خواند و چقدر آشنا می‌خواند. نوای مداحی‌اش، نوای همان ترانه‌هایی ست که هرروز در کوچه و خیابان می‌شنوم. خنده‌ام می‌گیرد! خنده‌ای تلخ. و حزن‌آلود. هه! اصلاً من برای چه به اینجا آمده‌ام؟! چرا مانند شب‌های قبل در خانه نمانده‌ام و روزنامه به دست، روی مبل به خواب نرفته‌ام؟! اصلاً ولش کن! بگذار بروم و به زندگی‌ام برسم. بروم و خود فکری برای دردهای بی‌شمارم بکنم.

نیمه‌شب است و در کوچه‌ها تنم را به همراه خود می‌کشانم. ذهنم آشوب است و روحم ویران! سکوت تمام وجودم را در آغوش گرفته.

صدایی برمی‌خیزد و سکوت را از من می‌دزدد.

"حسین آرام جانم...حسین روح و روانم..."

آه چقدر این صحنه‌ها برایم آشناست! آری! همین یک سال پیش بود که همه‌ی این‌ها برایم اتفاق افتاده بود. همین پارسال بود که دنبال یافتن گمشده‌هایم به مجالس عزای حسین رفته بودم. برای درمان دردهایم به سویش دست یاری دراز کرده بودم! اما...

و چه امای تلخی...

سال‌ها از پی هم آمدند و رفتند. اما افسوس که من همچنان گمشده‌ام را نیافته‌ام.هم‌چنان درمان دردهایم را نیافته‌ام...

 



این متن اگرچه ممکنه در ظاهر مطلق باشه ولی خواهش می‌کنم شما برداشت نسبی ازش داشته باشید. من به خودم جرئت نمی‌دم که به عزادارهای امام توهین کنم اما چه کنم که دلم خیلی خونه. اگر این حرفا رو نمی‌زدم تا همیشه زخمش رو دلم می موند.

 

++ قربونت امام حسین که تا صدای شکایتم رو شنیدی به دادم رسیدی...

 

+++ نشد برای ماه آبان پیشنهادم رو خدمتتون عرض کنم. ولی اینجا میگم. پیشنهاد می‌کنم تو هر ماه محرم و رمضان خیلی جدی تصمیم بگیریم یکی دو تا از گناه‌های کبیره رو ترک کنیم. این‌جوری بعد چند سال دیگه گناه بزرگی تو رفتارمون نداریم. همین برای سعادتمندی ما کافیه. تو ادامه مطلب لیست گناهان کبیره رو آوردم...  

چاپ این مطلب: کلیک کنید

حاشیه / آبان ماه ۱۳۹۱
پنج‌شنبه 25 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:43 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 9 نظر )

۱. آقا یه سؤال. چرا تو حکومت جمهوری اسلامی یه رسمی باب شده که یا بدون دادگاه و محاکمه حکم صادر می‌کنن یا این که کسایی که محکوم شدن رو ول می‌کنن؟! از دسته‌ی اول میشه آیت الله منتظری و میرحسین موسوی و زهرا رهنورد و مهدی کروبی رو نام برد و از دسته‌ی دوم قاضی مرتضوی. البته آدمای معروف دیگه ای هم تو این دسته هستنا. ولی من از شما می‌پرسم تا مطمئن بشم. شما از شهرام جزایری و اون رییس پلیس کرجی که آبروریزی راه انداخته بود خبر دارین؟!

البته داخل پرانتز این قسمت هم بگم که دادگاه منصور ارضی و سعید حدادیان برگزار شد و طبق عدالت علی (هه!) حکم این طور صادر شد که اولی تبرئه میشه و دومی هم پنجاه هزار تومن جریمه‌ی نقدی!

 

۲. واقعاً چرا ما مردم الان به جایی رسیدیم که نه تنها برای دیگران احترام قائل نیستیم، بلکه برای خودمون هم کمترین ارزش و شخصیت رو قائل نمی‌شیم؟!

یارو از دو کیلومتری می‌دوئه تا خودشو به اتوبوس برسونه. بعد وقتی که رسید کلی می‌کوبونه رو در و دیوار اتوبوس که تو رو خدا نگه دار! حالا تو اتوبوسو که نگاه می‌کنی، می‌بینی ملت مث خرما تو جعبه بسته‌بندی شدن! یارو اول کیفشو می‌ندازه بالا و بعد به طرز کاملاً آکروباتیکی یه دستشو می‌گیره به میله و با انعطاف بدنی شگفت انگیزی خودشو می کشه بالا! حالا وقتی هم که سوار شده، چنان لبخند غرورآمیزی روی لباشه که آدم حظ می‌کنه! آخه برادر من پنج دقیقه وایسی اتوبوس بعدی میادا! اندازه یه نخود شخصیت داشته باش آخه!

حالا ماجراهای مترو و اینا بماند دیگه!

 

۳. بعضی وقتا آدم بدجوری می‌افته تو بحران. از زمین و آسمون براش بد می‌باره. شکست پشت شکست. تو این مواقع تنها راه بیرون اومدن از بحران، به دست آوردن یه موفقیته. حتی یه موفقیت کوچیک. این بحران‌ها، چیزی نیست که بشه با حرف زدن حلشون کرد.

 

۴. اگر یک روز با دلبر خوری نوش / کنی تیمار صد ساله فراموش

 

۵. حوصله تون کشید این متن رو به خونید. داستان یک دکتر مغز و اعصاب آمریکاییه که چند روزی به کما می‌ره.

 

۶. مستر پرزیدنت بعد از مصوبه‌ی مجلس برای متوقف کردن فاز دوم یارانه‌ها، مثل همیشه، درفشانی نمودند و ما رو از کلام گهربارشون مستفیض! ایشان فرمودند که هر وقت دولت می‌خواد یه پولی بذاره تو جیب ملت، یه عده‌ای بهانه تراشی می‌کنن و نمی‌ذارن. پول مال ملت است. خاک مال ملت است.

خدایا انصافاً دیگه این یارو رو شوتش کن بیرون از صحنه‌ی دنیا. دیگه واقعاً غیر قابل تحمل شده!

 

۷. یادی هم بکنیم از وبلاگ نویسی که چهار، پنج روز بعد از بازداشت، در زندان فوت می کنه. ستار بهشتی. خدایش بیامرزد.

هم‌چنین یادی کنیم از وکیل زندانی، خانم نسرین ستوده که از ۲۵ مهرماه در اعتصاب غذای خشکه. بنا به گفته‌ی شوهر ایشون، خانم ستوده ۱۸ ماه در انفرادی بوده! ان‌شاءالله خدا شر ستمکاران رو به خودشون برگردونه.

 

۸. جدا خسته شدم از این همه رفت‌وآمد. هرروز ۵،۶ ساعت از عمرم داره تو مسیر کرج - تهران صرف می‌شه. حالا آگه یه بارونی هم بزنه که دیگه هیچ! وامصیبتا داریم! خیابونا که ترافیک میشه افتضاح هیچ، وضع مترو و اتوبوس هم واقعاً مضحک میشه. تو یه اتوبوس معمولی یه دفعه می‌بینی ۷۰،۸۰ نفر سوارن!

 

۹. محرم هم رسید. حرف که زیاده؛ اما هر چی بگم یه جورایی تکراری می‌شه. فقط اینو بگم که آقاجون باور کن سینه زدن و زنجیر زدن و گریبان‌چاک کردن! و «سِین سِین» گفتن! ارزشی نداره، وقتی بعد از مراسم شخصیتت اصلاح نشده باشه. حالا از ما گفتن بود. تو خواهی پند گیر و خواه ملال!

 

۱۰. اگر حوصله داشتید ادامه مطلب رو هم بخونید. بی‌ضرر نیست. نوشته کوتاهیه از برتولت برشت درباره‌ی بی‌سوادی سیاسی.

  

چاپ این مطلب: کلیک کنید

صحنه‌ی زندگی
پنج‌شنبه 18 آبان‌ماه سال 1391 ساعت 12:27 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 10 نظر )

گاهی وقت‌ها صحنه‌ی زندگی‌ات بیش از اندازه شلوغ می‌شود. آن قدری که خیلی چیزها را گم می‌کنی. بسیاری از جزئیات را از یاد می‌بری و بعضی هدف‌ها و چیزهای کلی را هم فرامش می‌کنی. اتفاقات و حوادث به تندی از پی هم بر روی صحنه‌ی عمرت می‌آیند و می‌روند و تو حتی لحظه‌ای به عمق آن‌ها نمی‌اندیشی. صحنه آن قدر شلوغ شده که دیگر چارچوب‌ها را نمی‌بینی. نمی‌توانی درست فکر کنی و درست تصمیم بگیری؛ و در یک کلام زندگی‌ات تبدیل شده به روزمرگی.

دنبال راه گریز از این زندگی پرهیاهو و سطحی می‌گردی و راه‌حل مشکلت را می‌جویی. نمی‌دانم راهی یافته‌ای یا نه؛ اما راه‌حل من این است...

برای زمان کوتاهی هم که شده نمایش را متوقف و فارغ از هر خوب و بدی‌ای که از این ایست دادن حاصل می‌شود، دوباره صحنه زندگی‌ات را مرور کن. ببین آیا به‌راستی آن را درست و مطابق با حق چیده‌ای یا نه.

صدها دریغ که ما حاضر نیستیم حتی برای ساعتی زندگی شلوغمان را متوقف کنیم و از نو به گذشته، حال و آینده‌ی مان به‌دقت بنگریم و آن را با حقیقت مطابقت بدهیم.

 


 

امروز 18 آبان ماه سالگرد درگذشت مادر بزرگمه. کسی که بی‌نهایت دوستش داشتم. اگر حوصله تون کشید یه فاتحه براش بخونید.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

پیشنهاد / مهرماه ۱۳۹۱
چهارشنبه 26 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 23:34 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 4 نظر )

سلام رفقا.

ماه مهر هم داره به آخرین روزهاش می رسه.ماهی که یه جورایی تو خودش «برنامه» و «تلاش» و این جور چیزا رو داره. امیدوارم همه مون به خواسته هامون تو این ماه زیبا رسیده باشیم.


اما پیشنهادم ماه‌ام:


۱. مطالعه‌ی شخصیت، گفتار و رفتار آیت الله سید محمود طالقانی

یه خاطره‌ی قشنگی رو که در ارتباط با آیت الله طالقانی می‌خوندم،این‌جا نقل می‌کنم:

خاطره آیت الله منتظری از آیت الله طالقانی:

اوایل سال ۱۳۵۶ با" آسید محمود" هم‌سلولی بودم ، یک شب بی وقفه سیگار می‌کشید و راه می‌رفت ، نیمه‌شب بهش گفتم : خفه شدیم از دود چرا نمی‌خوابی؟ ایشان گفت : مگر نمی‌بینی ؟ مگر نمی‌شنوی؟ گفتم : چی رو؟ گفت: صدای مردمو! انقلابو! دارن پیروز می‌شن! من گفتم: خب بشن چه بهتر ایشان در جواب گفت: چرا متوجه نیستی! شاه می‌رود مردم به ما مراجعه می‌کنند . بلد نیستیم مملکت‌داری را، همین یک ذره دینی را که هم دارند از کف می‌دهند این مردم بی نوا.


۲. نام ترانه: اون روزها

خواننده: سیاوش قمیشی

ترانه سرا: مسعود فردمنش

آهنگساز: سیاوش قمیشی

تنظیم کننده: آندرانیک

دانلود

چاپ این مطلب: کلیک کنید

شکاکان؛ندانم گرایان / قسمت دوم
شنبه 15 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 16:46 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 4 نظر )

پیرهون                                                                                                    Pyrrho

۳۲۰ سال قبل از میلاد مسیح/یونانی                                                       

 

شکاکان و ندانم گرایان که دسته‌ی دوم از چهار دسته‌ی معرفت شناسان به‌حساب می‌آیند دو دوره حیات تاریخی داشته‌اند. دوره اول حیات آن‌ها مربوط می‌شود به یونان باستان و معاصر با سوفسطائی‌ها. در این دوره فلاسفه‌ی یونانی قائل  به شناخت چون سقراط و ارسطو و افلاطون جواب‌های محکمی به این شکاکان می‌دهند و تا صدها سال سکوت و خاموشی را بر آن‌ها تحمیل می‌کنند. این خاموشی ادامه می‌یابد تا حدود پانصد سال قبل و در قرن شانزدهم میلادی.

ما در این مجموعه پست‌ها ابتدا شکاکان یونان باستان را بررسی می‌کنیم و سپس شکاکان جدیدتر شرقی و غربی را.

پیرهون را از بنیان‌گذاران اصلی شکاکیت می‌دانند. این شکاک یونانی نظراتی دارد که آن‌ها را در سه بخش بررسی می‌کنیم.

در بخش اول به بررسی این حرف پیرهون می‌پردازیم که علم و ادراک ما نسبت به واقعیات و هستنده‌ها الزاماً اثبات‌کننده‌ی آن‌ها نیست چراکه علم و ادراک ما نسبت به آن‌ها صرفاً مفاهیمی ست که در ذهن ما پدید آمده و لزومی ندارد که در خارج ذهن نیز وجود داشته باشد.

بخش دوم سخنان پیرهون که بررسی‌اش می‌کنیم، مربوط به سخنان او درباره‌ی خطاپذیری‌های حس و عقل و ابزار شناخت است که بنا به گفته‌ی این شکاک، منجر به رد اطمینان نسبت به شناخت حقیقی می‌شود.

و قسمت آخر نیز مربوط به بازخورد عملی تفکر پیرهون است که بنا به گفته‌ی او، افکار ندانم گرایانه به یک آرامش منتهی می‌شوند.

 

بخش اول 

پیرهون، شکاکی بود که اساساً دانش را نفی می‌کرد. او می‌گفت:

به دلیل وزن برابر برهان‌ها، امکان‌پذیر نیست تا فرد، هستنده های حقیقی را به‌صورت جزمی (دگماتیک) تبیین نماید. بلکه باید اعتراف کند که هستنده‌ی به‌طور فی‌نفسه، برای او نا شناختنی است؛ بنابراین تمام چیزهایی که می‌شناسیم، خود اشیاء نیستند بلکه صرفاً وضعیت‌های خود ما هستند و به دلیل نسبی بودن دریافت‌های حسی و تفکرات ما و بی‌اعتبار بودن سنجیدارهای آن‌ها، برای محسوسات و فهم ما ناممکن است که تشخیص دهد کدام شناخت با واقعیات منطبق است و کدام نه. پس اعتمادی به شناخت ما وجود ندارد و باید معتقد شد که شناخت واقعیت یک امر انسانی نیست و شاید امری از آن خدایان باشد.

 

این بخش سخنان پیرهون خود سه محور اصلی دارد:

الف) عدم توانایی تشخیص صحت برهان‌ها و ادراکات

ب) نبود رابطه بین ذهن و عین

ج) نسبی بودن ادراکات

 

الف) عدم توانایی تشخیص صحت برهان‌ها و ادراکات

پیرهون می‌گوید برهان‌های مختلف وزن‌های برابر دارند و برای یک فرد ممکن نیست که بتواند معیاری داشته باشد تا بدان وسیله ادراکات اشتباهش را از ادراکات درستش تمییز دهد. درحالی‌که ما می‌دانیم اساساً علم «منطق» برای همین منظور توسط ارسطو به وجود آمده و هدف آن جداسازی ادراکات موهومی و اعتباری از ادراکات حقیقی است. البته بعدها منطق دیگری در کنار منطق ارسطویی به وجود آمد به نام منطق بیکنی که آن نیز هدفش همین ایجاد تمایز میان ادراکات درست و اشتباه بود. به‌هرحال حرف اصلی ما این است که معیارهایی برای نمره دادن به ادراکات وجود دارد که البته توضیح بیشتر درباره آن‌ها به مطلبی جداگانه احتیاج دارد.

 

ب) نبود رابطه بین ذهن و عین

پیرهون و سایر شکاکان و سوفسطائیان و ایدئالیست‌ها بر این باورند که علم ما نسبت به خارج صرفاً مفهومی ذهنی ست؛ یعنی انسان با جست‌وجو در عالم واقع و طبیعت تنها به «علم» خود می‌افزاید و دلیلی ندارد که این علم و معرفت، معرف نفس واقعیات باشد. به بیان ساده‌تر، آنچه ما درباره‌ی اشیا و پدیده‌های اطرافمان درک می‌کنیم، تنها «درک» ماست و نه «حقیقت» آن اشیاء و پدیده‌ها؛ یعنی ما هر چه بیشتر به سراغ شناخت برویم، تنها به علم خود افزوده‌ایم و هم چنان نتوانسته‌ایم به حقیقت خارج برسیم.

در پاسخ به این شبهه که علم ما با خارج ارتباطی ندارد می‌توان گفت که از خاصیت‌های لاینفک علم، خاصیت کاشفیت آن است. به این معنا که مهم‌ترین خاصیت علم، قدرت کشف آن است و بدیهی است که «کشف» بدون «امر مکشوف» معنایی ندارد؛ یعنی حتماً باید مکشوفی (واقعیتی) وجود داشته باشد تا علم آن را کشف کند. کشف به‌طور مستقل و مجرد موجودیت ندارد و حتماً به ازای یک مکشوف شکل می‌گیرد.

اگر به علم خود نگاهی بیندازیم متوجه خواهیم شد که تمام علم ما به‌واسطه‌ی برخورد با خارج و کشف یک سری واقعیات شکل‌گرفته. ما در ادراکات خود چیزی را درنمی‌یابیم که درواقع موجود نباشد و صرفاً یک پدیده‌ی ذهنی باشد. مثلاً هنگامی‌که ما به علم خود رجوع می‌کنیم می‌بینیم که مولکول آب از دو عنصر هیدروژن و اکسیژن تشکیل شده. مسلّم است که این علم ما درواقع هم وجود دارد و یک تصور صرفاً ذهنی نیست.

حتی ادراکات ما نسبت به وهمیاتی چون سیمرغ و شانس و از این قبیل مفاهیم نیز به‌واسطه‌ی ارتباط ذهن و عین شکل گرفته. اگر ما در ذهن خود تصوری داشته باشیم مبنی بر این‌که «آتش موجب خنکی می‌شود» درواقع ما هم از «آتش» و هم از «خنک شدن» با توجه به برداشت‌هایمان از خارج، مفاهیمی در ذهن ساخته‌ایم؛ اما حال این‌که نتیجه‌گیری‌مان از رابطه‌ی بین این دو درست است یا غلط بحث جداگانه ایست.

 

ج) نسبی بودن ادراکات

از موضوعاتی ست که ما در مطالب قبل هم به آن اشاره کرده بودیم. همان‌طور که پیرهون می‌گوید غالب شناخت‌های ما نسبی هستند؛ یعنی در رابطه با سایر پدیده‌ها شکل می‌گیرند.

ما این حرف را قبول داریم منتها نتیجه‌گیری‌ای که از آن می‌شود را خیر. شکاکان و سوفسطائیان از این نسبی بودن ادراکات، به نادرستی ادراکات و ناتوانایی در شناخت می‌رسند؛ که باید گفت نسبی بودن، هم‌ارز با نادرست بودن یا ناتوان بودن نیست. چه‌بسا نسبیاتی که درست و حقیقی‌اند. ما بوی عطر را به‌طور نسبی و از طریق جابجایی‌شان توسط مولکول‌های هوا و برانگیخته شدن سلول‌های شامه و انتقال پیام‌هایی از اعصاب به مغز درک می‌کنیم؛ اما آیا این واسطه و نسبیت دلیل به را آن است که بوی عطر واقعیت و حقیقت ندارد؟ اشتباه نشود. ما نمی‌گوییم که تصور همه افراد در هر شرایطی از این بوی عطر یکسان است. خیر؛ که البته این به دلیل خطاهای انسانی و محیطی ست؛ اما به‌هرحال آنچه مسلم است، این است که با حذف عوامل خطا زا به این حقیقت پی خواهیم برد که بوی عطر حقیقتی ست که اگرچه نسبی درک شده اما واقعیت دارد و حقیقی است.

 

در پست‌های بعدی به دو بخش دیگر سخنان پیرهون خواهیم پرداخت.

 



+ می‌تونید چیزی رو تو ذهنتون بسازید بدون این‌که از عالم واقع کمکی بگیرید؟

++ ببخشید پست طولانی شد. چاره‌ای نبود. به نظرم اگر خواستید و حوصله داشتید بخونیدش، اون رو تو چند قسمت بخونید...

++ شکل و ظاهر و ترتیب وبلاگ و مطالبش با مرورگرهای مختلف عوض می‌شه. آگه نامرتب می‌بینید من معذرت‌خواهی می‌کنم!

 

چاپ این مطلب: کلیک کنید

اول مهر
شنبه 1 مهر‌ماه سال 1391 ساعت 12:25 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 7 نظر )

اول مهر که می‌شود بیش‌ازپیش دلم برای گذشته و کودکی تنگ می‌شود. دورانی که از بزرگی خبری نبود.

آن زمان که تنها دل‌بستگی هامان، دل بستن به روزمرگی‌ها و بازی‌های کودکانه بود.

زمانی که تنها نگرانی‌مان، نگرانی تنبیه‌های پدر و مادر و معلم بود.

در آن دوران، کوچک‌ترین هدیه‌ها و شوخی‌ها، قهقهه‌هایی از ته دل به ما می‌بخشیدند.

در ایام کودکی، گریه‌هایمان برای نداشتن یک اسباب‌بازی و شکلات بود.

در دوران بچگی، تنها دغدغه‌ی مان گذراندن ساعت‌های مدرسه بود و تکلیف‌های در خانه.

 

دوران بچگی...

 

اما حالا بزرگی‌ها، جای بچگی‌هایمان را گرفته‌اند.

اکنون دل‌بستگی‌هایمان هزار رنگ شده است. دل بستن به هزار چیز و هزار نفر. و شاید یک چیز و یک نفر.

حال بزرگ‌ترین هدیه‌ها هم نمی‌توانند حتی لبخندی واقعی را بهمان ببخشند.

حالا گریه‌هایمان برای هزار چیز و هزار نفر است. و شاید یک چیز و یک نفر.

در ایام بزرگی، دغدغه‌ی مان کار و درس و خانه و عمر و ازدواج است. تا دلت بخواهد دغدغه داریم. دغدغه‌هایی به رنگ هزار چیز و هزار نفر. و شاید یک چیز و یک نفر.

 

اول مهر که می‌شود، بیش‌ازپیش دلم برای گذشته و کودکی تنگ می‌شود. دورانی که از بزرگی خبری نبود...

 


چاپ این مطلب: کلیک کنید

پیشنهاد / شهریور ماه ۱۳۹۱
جمعه 24 شهریور‌ماه سال 1391 ساعت 18:00 | نوشته ‌شده به دست علی‌رضا آقااحمدی | ( 12 نظر )

عرض سلام خدمت دوستان محترم.

رسیدیم به اواخر شهریور ماه و طبق قرارمون باید چیزای خوبی رو که تو این ماه بهشون برخورد کردیم به همدیگه پیشنهاد بدیم. پیشنهادای من تو دو قسمته. یکی پیشنهاد آزاد؛ و یکی هم پیشنهاد مربوط به موضوع وب.


اما پیشنهاد آزادم


۱. کتاب «جهان بینی و ایدئولوژی» نوشته‌ی دکتر علی شریعتی

چند تا عبارت زیبای کتاب رو براتون می نویسم

- قابیل مذهب آدم را دارد هابیل هم همان را؛ اما این یک مذهب، در دو تا انسان، دو تا مذهب می‌شود ضد با یکدیگر: یکی عامل توجیه منافع قابیل، یکی عامل تحقق حقایق و فضیلت هابیل. در طول تاریخ همین دو مذهب با هم می‌جنگند.

- گاه می‌بینیم که همه احساس می‌کنند که یک چیزی بت است، ولی جرأت اینکه تبر را بردارند و آن را بزنند، ندارند و به خاطر همین ضعف مدت‌ها بت، «بت» می‌ماند، علی‌رغم افکار عمومی و با این‌که همه فهمیده اند که دیگر این ارزشش را از دست داده و نقشی ندارد، ولی جرأت این را که نفی کنند ندارند.


۲. سایت «پایگاه مجلات تخصصی noormags»


۳. نام ترانه: وطن

خواننده: داریوش

ترانه سرا: ایرج جنتی عطایی

آهنگساز: خوزه فیلیسیانو

تنظیم کننده: واروژان

دانلود


اما پیشنهادم مربوط به موضوع اصلی وبلاگ


۴. کتاب «اصول فلسفه و روش رئالیسم» نوشته‌ی علامه طباطبایی (مقدمه و پاورقی شهید مطهری)


۵. مقاله‌ی «گذری به معرفت شناسی» نوشته‌ی محمدتقی فعالی

(از همون سایت بالا می‌تونید دانلودش کنید)


خوب این از پیشنهادای ما. منتظر پیشنهادای شما هستم...




+ فرزانه خانم پیشنهاداشون رو تو وبلاگشون گذاشتن. لطفا بخونیدشون....

++ بنا به پیشنهاد سماء خانم بیاید از این به بعد پیامک‌ها و جمله‌هایی رو که در تمسخر بزرگانمونه ،بدون تامل پاک کنیم و بذاریمشون کنار.


چاپ این مطلب: کلیک کنید

 
تقویم
اسفند 1396
شیدسچپج
1 2 3 4
5 6 7 8 9 10 11
12 13 14 15 16 17 18
19 20 21 22 23 24 25
26 27 28 29
آمار
بازدیدکنندگان : 47847